14 آذر, 1399

ورود به اکانت شما

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا بخاطر بسپار

ایجاد حساب کاربری

فیلد های ستاره دار را پر کنید.
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تکرار رمز عبور *
ایمیل *
تکرار ایمیل *
کپچا *
بارگذاری کپچا
هولوكاست(1)(Holocauste) افسانه اي است بر بافته صهيونيسم جهاني و "ديوار ندبه"اي(2)است از نوساخته، تا يهوديان در پاي آن آيينهاي سوگواري برپا دارند، بر صورت زنند و گريبان چاك دهند! همان گونه كه افزون بر نيم قرن است كه (محافل صهيونيستي) آن را و ديگر افسانه ها را ) بر وجدان بشري تحميل كرده، جهانيان را به ستوه آورده اند.
 


"روژه گارودي" فيلسوف و انديشمند پرآوازه فرانسوي، نخستين كسي نبود كه بافته هاي صهيونيسم را برملا ساخته و "ديويد ايرونيگ" تاريخ نگار انگليسي، كه براي محاكمه به دادگاه فرا خوانده شده، نيز آخرين شخصي نيست كه پرده از شيادي آنان برداشته است.
ماجراي "ديويد ايرونيگ" در حقيقت از سال "1992" آغاز مي شود آن هنگام كه او به واسطه ترديد در هزار و يك شب نسل كشي يهود مورد مجازات و پيگرد قانوني قرار گرفت؛ ديويد در آن سال بر اساس حكم قضايي دادگاه فدرال به بهانه واهي "ورود غير قانوني" و "اظهار نظرهاي اهانت آميز پيرامون مردگان"!! از كانادا اخراج شد. سال بعد به همين دستاويز از ورود به استراليا باز داشته شد و سرانجام در سال "1994" دادگاهي در آلمان وي را به جرم "ترديد در وقوع جنايتهاي ضد بشري" 10 هزار مارك جريمه كرد!!. اسراييل و لابي هاي صهيونيسم جهاني توانستند قانوني را در بسياري از كشورهاي اروپايي به تصويب برسانند كه بر اساس آن هر كس در "افسانه هولوكاست" ترديد كند به محاكمه و مجازات سپرده مي شود!! از اين رو ديويد نيز به دادگاهي در لندن فرا خوانده شد!! (3)
"چيرو هونسك" نويسنده اتريشي به دليل نگارش مقاله هايي در مجله "
Hult" كه در آنها وجود اتاقهاي گاز سمي در اردوگاههاي اسارت نازي را منكر شده بود، به 18 ماه زندان محكوم شد!
در دسامبر 1995، روژه گارودي با انتشار كتاب "اسطوره هاي بنيانگذار سياست اسراييل" (4) ادعاي وجود اتاقهاي گاز و سوزاندن يهوديان را بي اساس و عاري از حقيقت خواند. او تأكيد داشت: "اين راهكار از نقطه نظر فني غير قابل اجراست و احدي تاكنون طرز كار اين اتاقها و كوره ها را مشخص نساخته است."
گارودي از طرفداران اين نظريه خواست چنانچه دلايلي (استوار و علمي) در اختيار دارند، آن را ارايه دهند. در پي انتشار چنين كتابي، انجمنها و سازمانهاي يهودي عليه گارودي به محاكم قضايي شكايت بردند.همچنين با فشار لابي هاي صهيونيستي، برخي از پژوهشگران و تاريخ نگاران (دگرانديش) در اروپا و آمريكا، تنها بدين سبب كه در دعاوي ساختگي نسل كشي يهود به دست نازيها، ديدگاهي متفاوت ارايه دادند و يا آن را با سكوتي "هولناك و اضطراب آور" برگزار كردند، مورد سوء قصد و يا ترور شخصيت قرار گرفتند.بعضي از آنان نيز به زندان افكنده شده يا اخراج گرديدند. شگفت آنكه اين پديده تاريخي بوده و روشن است باب اجتهاد در تاريخ پيوسته فرا روي كارشناسان و صاحب نظران اين دانش گشوده است و از جنس آموزه هاي ترديد ناپذير ديني نيست كه هاله اي از تقدس آن را در بر گرفته باشد.
صهيونيسم جهاني، همواره مي كوشد از طريق تقويت و تحكيم سنتهاي آييني در ارتباط با روزهاي غمبار و تراژديهاي تاريخي قوم يهود، بينش و درك همگاني يهوديان را با برانگيختن احساسات نژاد پرستانه در حالت آمادگي و يادآوري هميشگي نگاه دارد.
از اين رو، هر ساله روز مشخص و خاصي (27 آوريل) (5) ياد و خاطره قربانيان فاجعه كشتار يهوديان به دست نازيها گرامي داشته مي شود و بامداد چنين روزي آژيرهاي خطر براي دو دقيقه به صدا درمي آيد و چرخه زندگي تماماً از كار باز مي ايستد و هزاران يهودي در گورستان "يدواشيم" گرداگرد بناهاي يادبود، خاطره قربانيان خود را جاودانه مي كنند.گذشته از اين، در لا به لاي برنامه هاي درسي مدارس اسراييل، درسي گنجانده شده كه به بررسي پيرامون يكي از طوايف يهود كه به گمان آنان در پي اين فاجعه نابود گشته، اهتمام دارد و كاوشهايي درباره زندگاني و تاريخ اين طايفه عرضه مي دارد.

دروغهاي رايج

شايد برخي از ما پيرامون راديو 3CRمطلبي خوانده يا به خاطر داشته باشد. اين راديو كه برنامه هاي خود را از ملبورن استراليا پخش مي كرد، اتحاديه اي بود متشكل از مؤسسات متعدد با گرايشهاي سياسي گونه گون. با وجود اين، اساساً اين مؤسسه ها در زمينه حمايت از حقوق اقشار تهيدست و مخالفت با تعصب و نژادپرستي، همداستان بودند. اين راديو در دهه هفتاد ميلادي برنامه هايي چند پيرامون همياري صهيونيسم و نازيسم پخش كرد كه باعث شد پارلمان يهوديان ملبورن عليه آن به محاكم قضايي شكايت برد و براي كنترل و ممانعت از گسترش اين پديده، حملات سرسختانه اي را متوجه آن رسانه سازد. حساس ترين موضوعي كه اين راديو بدان پرداخت، "رودلف كاستنر" بود.
او كه دكتراي حقوق داشت، صهيونيست متعصبي به شمار مي آمد و در آغاز جنگ جهاني دوم رياست مجلس يهوديان مجارستان را بر عهده داشت. كسي كه پرده از نقش او برداشت، دكتر "رودلف فربا" عضو انجمن پژوهشهاي پزشكي بريتانيا بود و در شمار معدود نجات يافتگان "بازداشتگاه آشويتس" قرار داشت. در خاطرات اين پزشك انگليسي منتشر شده در سال 1961- آمده است: من يهودي هستم، با وجود آن، رهبران يهود را به انجام زشت ترين رفتارهاي جنگي منتسب مي سازم. اين گروه خيانت پيشه دانست كه چه ها بر سر برادران ديني خود خواهد رفت ليك با حفظ جان خويش تمام آن را به سكوت برگزار كرد، از جمله اينان دكتر كاستنر است.
"آدولف آيشمن" پس از ماجراي مشهور ربوده شدن و محاكمه اش، خود بدين رابطه مستحكم با كاستنر اعتراف داشته، مي گويد: "ما با يكديگر رابطه اي مستحكم برقرار كرده بوديم. هنگام گفتگو، او با ولعي تمام سيگارهاي عطرآلود خود را از جعبه اي سيمين بيرون آورده، با فندكي زرين روشن و دود مي كرد. كاستنر بسيار محافظه كار بود و همانند يك افسر نمونه گشتاپو به نظر مي رسيد. او تمام توان خويش را صرف كوچاندن مجموعه اي منتخب از يهوديان مجارستان به اسراييل مي كرد.گذشته از اين، مهمترين موضوعي كه بايد بدان نظر داشت اين است كه هدف صهيونيسم، نجات آوارگان يهودي نبود بلكه آرمان اساسي آنان، بنيان دولت يهود بود كه با اجراي "عمليات گزينش" محقق مي شد.
"بن گوريون" فلسفه صهيونيسم را چنين معين ساخته: "گزينش و ارسال جواناني اندك از توده انبوه يهود، كه معناي ميهن ملي يهود را بفهمند، به مقصد فلسطين و به كارگيري توان و استعداد آنان براي ايجاد شرايط اقتصادي مناسب تا اجازه پيگيري عمليات كوچاندن يهوديان را بدهد."
با ما باشيد تا بنگريم چگونه رهبران صهيونيسم تواناييهاي خود را براي تسلط بر بازيهاي سياسي به نمايش گذاشتند، بويژه آن هنگام كه بدين اندازه از پليدي برخوردار باشد.
آيا به راستي نهضت صهيونيسم در مقابل خطر يهود ستيزي از يهوديان دنيا حمايت كرد؟ نظر به رويدادهاي تاريخي، نه تنها پاسخ اين سؤال منفي است بلكه با توجه به شواهدي ثابت مي شود، از آغاز پايه گذاري اين نهضت، همياري مستمر و مستحكمي بين رهبران آن و يهود ستيزان برقرار بوده است.
تئوري پردازان و سياستگذاران نهضت صهيونيسم، نيك دريافتند كه پروژه اسكان براي يهودي ساختن چهره فلسطين، مادامي كه يهوديان زادگاه، محل زندگي و ميهن اصلي خويش را ترك نگويند و به سرزمين فلسطين - كه كمترين پيوندي با آن نداشتند- روي نياورند، با ناكامي و شكست رو به رو خواهد شد.
بدين اعتبار، آنان به يهود ستيزي به مثابه پديده اي سودمند براي حفظ هويت يهود مي نگريستند. از اين رو، بنيانگذاران جنبش صهيونيسم از همكاري با يهود ستيزان در كشتار و نابودي توده يهود پرهيزي نداشتند تا با تشديد بحران و ايجاد رعب و وحشت، يهوديان گريزان را به كمك آژانسها و بنگاههاي يهودي به سرزمين موعود رهسپار سازند.پوشيده نماند، صهيونيسم براي تقويت موج ستمهاي ساختگي و پيش راندن جريان يهود ستيزي با هدف مهاجرت جمع فزونتري از يهوديان به فلسطين، هزينه هاي گزافي صرف كرد.در اين ميان، اتحاد صهيونيسم و يهود ستيزان بالا گرفت و به استحكام روابط با حكومتهاي فاشيستي ايتاليا و آلمان منجر شد. در سال 1923، ديداري بين حاييم و ايزمن و موسوليني صورت پذيرفت كه طي آن طرف ايتاليايي بر آمادگي خود براي تقديم هر گونه كمك مورد درخواست يهود جهت تسريع در اسكان يهوديان و يهودي نمودن فلسطين تأكيد ورزيد و اعلام داشت كشورش آماده است امكاناتي را براي ايجاد ناوگان دريايي و آموزش خلبانان، تقديم آنان دارد.
ديدارهاي سران يهود و موسوليني بدون وقفه ادامه پيدا كرد. در 13نوامبر 1934 موسوليني طي ديدار با ناحوم گلدمن، موضع ايتاليا در قبال پروژه صهيونيستي را مثبت اعلام كرد و هنگامي كه گلدمن پيرامون "كنگره جهاني يهود" از او مشورت خواست، موافقت خود را با راهكار تأسيس چنين كنگره اي آشكار ساخت.
زماني كه هيتلر، نخستين دشمن يهوديان، در آلمان به قدرت رسيد؛ گمان مي رفت كه سلطه او ترس را در نهاد صهيونيستها برانگيزاند. اما آنچه اتفاق افتاد عكس چنين انديشه و گماني را القا مي كرد. صهيونيسم در سلطه نازيسم بر آلمان، به عنوان يكي از بزرگترين كشورهاي سرمايه داري اروپا، رؤياها و فرصتهاي طلايي خويش را مي ديد، تا با چيرگي فزونتر بر يهوديان اروپا، آنان را به مهاجرت به فلسطين مجبور كند!روشن شده است رهبران صهيونيسم، پيش از قدرت يابي هيتلر روابط مستحكمي با او داشته اند و نازيسم براي تكيه بر قدرت، كمكهاي مالي قابل توجهي از بانكها و شركتهاي بازرگاني وابسته به صهيونيسم دريافت داشته است.
به عنوان مثال، ثابت شده سران حزب نازي در سال 1929 مبلغ ده ميليون دلار از بانك "مندلسون" آمستردام، دريافت كرده اند يا در سال 1931 مبلغ 15 ميليون دلار ديگر، كمك مالي گرفته اند و در سال 1933 پس از به قدرت رسيدن هيتلر، 126 ميليون دلار به او پرداخته اند؛ بي گمان، كمكهاي مالي هنگفت از طرف صهيونيستها براي افزايش توان نظامي و بنيه اقتصادي نازيسم براي حمله به اروپا و كشتار ميليونها انسان از جمله يهوديان، اعطا مي شد و اين همان آرماني است كه "ناحوم گلدمن" در كتاب "سيره ذاتي" بدان اعتراف دارد.


نويسنده:محمد تقدمي صابري
منبع:روزنامه قدس


پي نوشتهاي مترجم:

1- هولوكاست: قرباني سوختن، قتل عام در آتش، قتل عام يهوديان (مخصوصاً توسط نازيهاي هيتلري)(Dictionary of Religion)، سه اصطلاح است كه بيشتر براي تعريف عملكرد نازيسم نسبت به يهوديان به كار مي رود: نژاد كشي (Genocide )، كشتار (Holocauste)، شواه (Shoah)، اصطلاح "هولوكاست" از سالهاي هفتاد و بر اساس كتاب Elieweiselبه نام شب (1985) به يك فاجعه خاص اطلاق شده و با عنوان فيلم "Holocauste" محبوبيت يافته است؛ لاروس جهاني (2 جلدي، پاريس 1969، ص 772)، "holocauste" را چنين تعريف كرده: قرباني مأنوس در ميان يهوديان، كه در آن قرباني، به طور كامل خوراك آتش مي گرديد"، اسطوره هاي بنيانگذار سياست اسراييل، روژه گارودي، ترجمه آژير، شيخي، مشهد، انتشارات گوهرشاد، 1377
2- ديوار ندبه: Wall= Wailing Wall Western، ديوار سنگي عظيمي به ارتفاع بيش از 15 متر در بيت المقدس، و در حوالي معبد قديم سليمان كه از زمان هردوس است، يهوديان هر جمعه در جلوي آن گرد مي آيند و بر ويراني بيت المقدس ندبه مي كردند، اين رسم از قرن اول ميلادي به بعد سابقه داشته (دائرةالمعارف فارسي مصاحب) ج1 ذيل ديوار ندبه. در فرهنگ اسلامي و فلسطيني به اين ديوار "براق" گفته مي شود كه اشاره اي است به براق، مركب پيامبر در واقعه معراج.
3- اخيراً نيز (بهمن 84) ديويد ايرونيگ در اتريش يكي از كشورهاي مدعي آزادي بيان، به جرم تشكيل در هولوكاست بار ديگر به 3 سال زندان محكوم گرديد، پس از آن وي اعلام داشت: پس از اين بايد درباره وجود آزادي بيان در اتريش تحقيق كنم! (ضمن اينكه برخي آغاز ماجراي ديويد ايرونيگ را در سالهاي دهه هشتاد ميلادي، مي دانند)
4- اين كتاب با ترجمه هنرمندانه آقايان آژير و شيخي، به كوشش انتشارات گوهرشاد مشهد، در سال 1377 با تيراژي بالغ بر 5000 نسخه چاپ شده است.
5- 27 آوريل مطابق با 7 ارديبهشت.

(اسرائيل نمي تواند منافع امريكا را در منطقه خاور ميانه حفظ كند).اين جمله معنا و مفهوم اصلي مقاله دو استاد پر آوازه، جان مارشايمر ازدانشگاه شيكاگو و استيفان ولت از دانشگاه هاروارد است كه طي آن نظرات جسورانه اي را درباره تأثير گروه فشار صهيونيست بر سياست خارجي ايالات متحده ابراز داشته اند.
 

صراحت اين مقاله، ميان مقالات استادان دانشگاه هاي امريكا كم نظير است و شايد بي نظير هم باشد.اين مقاله چندي پيش در بسياري مجلات غربي منتشر شد و واكنش تند شماري نويسندگان يهودي الاصل را در پي داشت. آنان نويسندگان اين مقاله را به سامي ستيزي متهم كردند.نويسندگان در اين مقاله نقش مؤثر لابي صهيونيست را در تنظيم سياست خارجي، به ويژه جنگ عراق و تأثير آنها بر دانشگاه ها،دانشگاهيان، رسانه ها و ترغيب مسئولان امريكايي به مقابله با ايران وسوريه به خوبي توضيح داده اند. از اين مقاله بر مي آيد كه سياست امريكادر فشار بر سوريه، ايران، حماس و حزب الله، عاملي اساسي به نام لابي صهيونيست فعال در امريكا دارد.از چند دهه پيش و به طور خاص از جنگ 1967 عرب ها و اسرائيل،رابطه با اسرائيل به مسئله اساسي سياست ايالات متحده در خاور ميانه تبديل شد كه خشم جهان عرب و اسلام را برانگيخت و نه تنها بر امنيت ايالات متحده كه بر امنيت همه جهان تأثير گذاشت.
چنين حالتي در تاريخ ايالات متحده بي نظير است ؛ اما چرا ايالات متحده مي خواهد، بر منافع خود و بسياري هم پيمانان خود، به بهاي بهبود منافع كشوري ديگر آسيب برساند؟!بسياري معتقدند كه منافع راهبردي مشترك يا ضرورت اخلاقي،موجب اين امر شده است ؛ اما هيچ يك از اين دو نمي تواند توجيه گرسطح بالاي كمك هاي مالي و ديپلماتيك ايالات متحده به اسرائيل باشد.گروه فشار صهيونيست، چنان تأثيري بر سياست خارجي ايالات متحده دارد كه هيچ گروه فشار ديگري با آن برابري نمي كند، زيراتوانسته است سياستمداران اين كشور را به اين نكته اقناع كند كه منافع دو كشور، يكي است. كمك هاي مالي امريكا به اسرائيل، از سال 1973تاكنون فراتر از حجم تمام كمك مالي خارجي اين كشور به همه كشورهابوده است. اين كمك ها تا سال 2004 به ده ميليون دلار مي رسد. امريكاسالانه به هر يك از ساكنان اسرائيل پانصد دلار مي پردازد و اين مبلغ رابر خلاف كمك هايش به ديگر كشورها، به صورت يكجا تحويل مي دهد.دولت اسرائيل حق دارد اين مبلغ را هرگونه كه خواست ـ بي هيچ شرطي ـ استفاده كند و گاه از اين كمك ها در جهتي مخالف با منافع ايالات متحده بهره مي گيرد. امريكا از مسئله هسته اي اسرائيل چشم پوشي كرده و مي كند و به اين كشور اجازه آگاهي از پرونده هاي امنيتي اي رامي دهد كه هم پيمانانش در ناتو از آن اطلاع ندارند.
امريكا همواره اسرائيل را از حمايت ديپلماتيك خود در برابرقطعنامه هاي شوراي امنيت مبني بر محكوميت اسرائيل بهره مندساخته و از سال 1980 م تاكنون بيش از سي و دو قطعنامه اين شورا را درمحكوميت اين رژيم وتو كرده است ؛ البته اين رقم بيش از همه دفعاتي است كه كشورهاي عضو شوراي امنيت به طور اجمالي رأي داده اند.ايالات متحده تاكنون در برابر همه تلاش هاي كشورهاي عرب، براي طرح قضيه سلاح هاي هسته اي اسرائيل، به آژانس بين المللي انرژي هسته اي ايستادگي كرده است. در جريان جنگ 1973 نيز طرف اصلي گفت و گوي عرب ها براي توقف جنگ، ايالات متحده بود و همين وضع در توافقنامه اوسلو نيز جريان داشت و امريكايي ها در طول اين گفت وگوها، همواره جانب اسرائيل را گرفته اند؛ حتي برخي امريكايي ها اعتراف كرده اند كه در مذاكرات كمپ ديويد در سال 2000، امريكا وظيفه وكيل مدافع اسرائيل را بر عهده داشته است.

بار سنگين حمايت از اسرائيل

حمايت از اسرائيل موجب نا آرامي و پيچيدگي روابط ايالات متحده، باكشورهاي عرب شده و توقف استخراج نفت (شوك نفتي) 1973، يكي ازنتايج اين روابط است كه زيان هاي سهمگين بر اقتصاد غرب بر جاي نهاد.اسرائيل نمي تواند منافع ايالات متحده را در منطقه حفظ كند؛ براي مثال واشنگتن براي جلوگيري از انقلاب اسلامي ايران، اسرائيل را نقطه قابل اتكايي نيافت. جنگ اول خليج فارس (جنگ نفت) نيز نشان داد كه اسرائيل بار استراتژيك سنگيني است، زيرا ايالات متحده با استفاده ازپايگاه هاي نظامي اسرائيل، واكنش منفي كشورهاي هم پيمان درجنگ با عراق را برانگيخت و ناچار شد، به جاي استفاده از پايگاه هاي اسرائيل، موشك هاي پاتريوت را نصب كند. تا اسرائيل را كه مايل به مشاركت در آن جنگ ـ و نيز در اشغال عراق در سال 2003 ـ بود،مشاركت ندهد.
ايالات متحده كمك هايش را به اسرائيل چنين توجيه مي كند كه اين كشور در مبارزه با تروريسم كه خاستگاهش در كشورهاي عربي واسلامي است و نيز در مقابله با كشورهاي سركشي كه به اين جماعت هاكمك مي كنند وسعي در دست يابي به سلاح هاي كشتار جمعي دارند،همراه ايالات متحده است. در چنين اوضاعي، اسرائيل آزادي گسترده اي در رفتار با فلسطيني ها دارد و براي امضاي معاهده صلح،هيچ فشاري احساس نمي كند و به كشتار فلسطيني ها ادامه مي دهد و هركه را بخواهد دستگير ـ و صحنه را به گونه اي تصوير مي كند كه خودشان و امريكايي ها دشمن مشترك دارند؛ اما واقعيت اين است كه اسرائيل به بارگراني تبديل شده است.(تروريسم) جماعت واحدي نيست، بلكه جماعت هايي با گرايش هاي سياسي متعدد و متفاوت را شامل مي شود؛ براي مثال تروريسمي كه اسرائيل را تهديد مي كند، ايالات متحده را تهديد نمي كند، مگر زماني كه اين كشور به مقابله با آن برخيزد (مانند حزب الله لبنان در سال 1982).
وانگهي اقدامات فلسطيني ها، خشونت بي هدف ضد اسرائيل يا غرب نيست، بلكه واكنشي به اقدامات اسرائيل است كه باريكه غربي و غزه رابه اشغال خود در آورده است و يكي از عوامل مهم اقدامات خشونت باري كه ايالات متحده با آن رويا رو مي شود، رابطه اين كشور با اسرائيل است ؛همين امر پيروزي بر تروريسم را با مشكلي دو چندان مواجه ساخته است.كشورهاي سركش خاور ميانه، بر منافع ايالات متحده تأثيري ندارند،بلكه بر منافع اسرائيل تأثير منفي دارند، چنان كه حتي اگر اين كشورهابه سلاح هسته اي دست يابند و جنگي درگيرد، با پاسخي پرهزينه مواجه مي شوند و دستيابي به اين سلاح از سوي گروه هاي تروريستي احتمالي بسيار بعيد است، زيرا شناختن منشأ آن دشوار نيست.وجود سلاح هسته اي در اسرائيل، بسياري دولت ها را به تلاش براي دست يابي به اين توان وا داشته است.
اسرائيل در مقابل همه حمايت هاي ايالات متحده، رفتار يك هم پيمان را از خود نشان نمي دهد و همواره خواسته ها و توافقنامه هاي بين المللي (مانند توقف شهرك سازي ها و ترور رهبران فلسطيني) را نقض مي كند؛ فن آوري هاي حساس نظامي را در اختيار رقباي ايالات متحده قرار داده است ؛ حتي اقدام به كارهاي جاسوسي بر ضد ايالات متحده مي كند كه ميان هيچ هم پيماناني اتفاق نمي افتد، مانند جان بولارد كه اسرار زيادي از پرونده هاي سري دهه هشتاد قرن گذشته را به اسرائيل منتقل كرد يا لاري فرانكلين، كارمند پنتاگون كه اسرار نظامي وديپلماتيك فراواني را از طريق ايپاك به اسرائيل منتقل كرد؛ اماطرفداران اسرائيل دلائل ديگري را هم براي تأييد كمك به اسرائيل ذكرمي كنند؛ براي مثال مي گويند: اسرائيل كشوري ضعيف است كه در ميان دولت هاي قوي محاصره شده است يا اين كه اسرائيل دولتي دموكراتيك است يا اين بهانه كه يهوديان از جرايم تاريخي اي كه در حقشان رواداشته شده، رنجها ديده اند؛ از اين رو مستحق تعامل ويژه اي هستند ونيز معتقدند كه رفتار اسرائيل اخلاقي تر از رفتار دشمنانش است ؛ اما هيچ يك از اين دلائل و بهانه ها، در يك نگاه ژرف اقناع كننده به نظرنمي رسند.

اسرائيل در خطر نيست

اسرائيلي ها همواره خود را تجسم داود در برابر جالوت مي دانند؛ ولي عكس اين قضيه درست است. اسرائيلي ها اسلحه برتري در مقابل عرب ها داشته اند، چنان كه د رجنگ 48 ـ 1947 ميان عرب ها و اسرائيل آشكار شد. در سال 1956 نيز به سرعت بر مصر پيروز شدند و در سال 1967 نيز بر مصر و سوريه برتري يافتند و اين همه به مدد سلاح هاي قوي تر بود. امروز هم اسرائيل قوي ترين كشور خاورميانه است ومعاهداتي با مصر و اردن دارد؛ عربستان سعودي نيز پيشنهاد توافقنامه صلح به آن داده است ؛ روسيه نيز به عراق و سوريه كمكي نخواهد كرد.عراق درگير جنگ بوده و هست و ايران هزاران كيلومتر از آن فاصله دارد.فلسطيني ها هم ضعيف هستند. بنابراين به لحاظ راهبردي، اسرائيل ازهمه كشورهاي منطقه قوي تر است و اگر كمك به ضعيفان ضروري باشد، بهتر است به دشمنان اسرائيل كمك شود.
اگر اسرائيل دولتي دموكراتيك دارد، بسياري كشورهاي ديگر هم نظام هاي دموكراتيك دارند؛ ولي از كمك هاي ايالات متحده بهره اي ندارند؛ وانگهي ايالات متحده در گذشته برخي دولت هاي دموكراتيك راساقط كرده، ديكتاتورهايي را به حكومت بر آنها گمارده است كه منافع ايالات متحده را تأمين مي كنند.از اين گذشته، برخي ابعاد دموكراسي اسرائيل، با ارزش هاي امريكايي كه براساس آن همه شهروندان، با صرف نظر از دين، نژاد و رنگ برابرشمرده مي شوند، تضاد دارد، زيرا اسرائيل به عنوان دولتي يهودي شكل گرفته و شهروندي قانوني در آن، تنها براساس رابطه نسب و خون تعريف شده، از اين رو يك ميليون و سي صد هزار عرب ساكن در آن به عنوان شهروند درجه دوم نگريسته مي شوند.

ستمديدگي يهوديان

بهانه سومي كه مطرح مي شود اينكه اسرائيل به سبب سختي ها وبدبختي هايي كه يهوديان، به ويژه در جريان نسل سوزي (هولوكاست)متحمل شده اند، تشكيل شده است و تشكيل دولتي براي آنان،وضعشان را امن تر مي كند. اين ادعا زماني ابراز مي شود كه خود اينان،جنايات جديدي را در حق ملتي ديگر كه عموما بي گناه اند، يعني ملت فلسطين مرتكب مي شوند. رهبران نخست اسرائيل نيز به اين نكته اعتراف كرده اند. بن گورين به گولدمان رئيس كنگره جهاني يهوديان گفته بود: اگر من يك رهبر عرب بودم، هيچ گاه با اسرائيل صلح نمي كردم و اين طبيعي است، زيرا ما سرزمينشان را گرفتيم. ما به اسرائيل (قديم) باز مي گرديم ؛ اما چنين كشوري دو هزار سال پيش وجودداشته است.بارها رهبران اسرائيل، زبان به انكار موجوديت فلسطيني ها گشوده اند.اسحاق رابين هم پيشنهاد تشكيل دولتي با حاكميت مستقل را به آنان نداد و حتي پيشنهاد ايهود باراك كه گفته مي شود، پيشنهادي كريمانه است، در صورت تحقق، تنها اجازه شكل گيري اردوگاه هايي را تحت سيطره اسرائيل صادر مي كرد به هر روي تاريخ مصيبت بار يهوديان برايالات متحده ايجاب نمي كند در هر كاري به اسرائيل كمك كند.

شكستن استخوان فلسطيني ها

اسرائيل خود را صلح طلب و عرب ها را شرارت طلب معرفي مي كند؛ اماكيست كه نداند اين كشور هنگام تأسيس، مرتكب تصفيه نژادي واعدام هاي گسترده شد و پس از آن نيز اعمال آن وحشيانه و دور از تفوق اخلاقي بوده است ؛ براي مثال اسرائيل بين سال هاي 1949 و 1965 بين 2700 تا 5000 عرب را كه غالبشان غير مسلح بودند، به قتل رسانده است. ارتش اسرائيل صدها اسير مصري را در جنگ هاي 1949 و 1965كشته است و طي جنگ 1967، بين يكصد تا دويست هزار نفر ازفلسطيني ها را از سرزمينشان اخراج و 80 هزار نفر سوري را از اراضي جولان بيرون كرد.در جريان انتفاضه اول، اسرائيل عصايي را ميان ارتشيان خود توزيع كرد تا استخوان تظاهر كنندگان فلسطيني را با آن بشكنند. برخي سازمان ها بر آورد كرده اند كه حدود هفت هزار كودك فلسطيني كه 13 آنهازير ده سال هستند، براي مداواي زخم هايي كه در طي انتفاضه ديده اند،نيازمند درمان پزشكي هستند.
درباره انتفاضه دوم، حتي هاآرتص هم نوشت كه اسرائيل در طي انتفاضه دوم، كشتارهاي وحشتناكي به راه انداخت و ديگر براي فلسطيني ها راه ديگري براي واداشتن اسرائيل، به تن دادن به خواسته هايش جز استفاده از خشونت باقي نمانده بود و حتي خود ايهودباراك گفته است : (اگر من فلسطيني زاده شده بودم، به سازماني تروريستي مي پيوستم). اگر همگامي ايالات متحده با اسرائيل، نه انگيزه راهبردي دارد و نه انگيزه اخلاقي، پس حمايت و پشتيباني اش ازاين كشور را چگونه مي تواند تفسير كرد؟ تفسيرش ممكن نيست ؛ جز باگروه فشار (لابي) بي نظير (صهيونيستي) در ايالات متحده.منظور از گروه فشار (لابي) در اينجا مجموعه گروه ها، افراد و سازمان هاهستند كه فعالانه مي كوشند، سياست هاي ايالات متحده را به سوي منافع اسرائيل جهت دهند. منظور اين نيست كه اين لابي، مركز و رهبرمشخصي دارد و منظور همه يهوديان ساكن ايالات متحده نيست.يهوديان ساكن ايالات متحده، چندين سازمان مهم را تأسيس كرده اند كه بخشي از گروه هاي فشار هستند؛ مانند شوراي امور عمومي امريكايي اسرائيلي يا ايپاك و نيز كنگره رؤساي سازمان هاي بزرگ يهودي. اين دو سازمان، حامي حزب ليكود و سياست هاي توسعه طلبانه آن هستند.

نو مسيحي هاي (مسيحي هاي صهيونيست)

سازمان ايپاك، قدرتمندترين و پر آوازه ترين سازمان هاي صهيونيستي است. مجله فورچن در سال 1997، نظرسجي اي را ميان اعضاي كنگره و كارمندان آن، درباره تأثير گذارترين سازمان ها انجام داد. نتيجه نشان مي داد كه ايپاك در سطح ايالات متحده، دومين سازمان تأثير گذار است. در سال 2005 نيز همين نتيجه تكرار شد.گروه فشار صهيونيست، به يهوديان محدود نمي شود و از مسيحيان صهيونيست و نو محافظه كاران نيز عضوگيري كرده است. اين گروه فشار، همانند هر گروه فشار ديگري است ؛ اما دو راهبرد متمايز دارد:يكي اينكه فشاري مؤثر و فوق العاده بر مسئولان اجرايي دولت و كنگره وارد مي آورد و دوم اينكه تلاش هاي طاقت فرسايي را براي مثبت نشان دادن چهره اسرائيل در افكار عمومي از خود نشان مي دهد. تأثير گروه فشار بر كنگره به اندازه اي است كه اجازه هيچ گونه انتقادي را به سياست اسرائيل نمي دهد؛ حتي متن بسياري نطق هاي اعضاي كنگره را اعضاي ايپاك مي نويسند و به تدوين قوانين كمك مي كنند. بعدديگر تأثير اين گروه، آرا و كمك هاي يهوديان است. با اينكه يهوديان يك درصد ساكنان ايالات متحده را تشكيل مي دهند، كمك هاي مالي هنگفتي به نامزدهاي حزبي مي كنند.

نفوذ گروه فشار يهودي

از امور مهمي كه گروه فشار يهودي بدان اقدام مي كند، اطمينان يافتن از اين است كه منتقدان اسرائيل، مناصب مهمي در مؤسسات تصميم سازي در زمينه روابط خارجي به دست نياورند. اين اقدام،منتقدان اسرائيل را به حاميان آن تبديل مي كند. در دولت كلينتون كساني كه سياست ايالات متحده را در خاور ميانه تدوين مي كردند، ازحاميان اسرائيل بودند؛ مانند مارتين انديك كه پيش تر نائب رئيس ايپاك بود يا دنيس راس (فرستاده امريكا به خاور ميانه) يا هارون ميلر كه دوره اي در اسرائيل زندگي مي كرد؛ يادشدگان از نزديك ترين مشاوران كلينتون در كمپ ديويد بوده اند؛ از اين رو فلسطيني ها همواره در حين مذاكرات از آن شكايت دارند كه با دو گروه اسرائيلي كه يك گروه زيرپرچم اسرائيل و گروه ديگر زير پرچم ايالات متحده هستند، مذاكره مي كنند.
گروه فشار صهيونيست مي كوشد، سيطره خود را بر رسانه ها هم بگستراند. اريك الترمان روزنامه نگار امريكايي مي گويد: حدود شصت روزنامه نگار و تحليل گر برجسته را مي شناسد كه در حمايت از اسرائيل،هيچ ترديدي به خود راه نمي دهند و تنها پنج روزنامه نگار هستند كه جرأت انتقاد از اسرائيل را دارند.

بلند پروازي هاي گروه فشار

توقعات گروه فشار به تداوم حمايت ايالات متحده از اسرائيل و بر ضدفلسطيني ها محدود و منحصر نمي شود، بلكه خواهان كمك به اسرائيل در حدي است كه اين كشور، بزرگ ترين قدرت خاورميانه باشد. اين گروه فشار، با كمك اسرائيل و سازمان هاي اسرائيلي، در تكوين سياست ايالات متحده در برابر عراق، سوريه و ايران، و برنامه هاي كلان تغيير درجغرافياي خاورميانه تأثير داشته است. اين گروه براي اين كه اخباري كه به نفع اسرائيل نيست، منتشر شود، نگارش نامه ها و بر پايي تظاهرات راتنظيم مي كند و مؤسساتي را كه اخباري به زيان اسرائيل منتشرمي كنند، مورد هجوم قرار مي دهد. يكي از مديران CNN گفته است : دريك روز به سبب خبري كه پخش كرديم، شش هزار نامه الكترونيكي دريافت كرديم كه از خبر پخش شده شكايت داشتند.
از اقدامات اين گروه، نظارت بر محتواي دروس استادان ونوشته هايشان است. در سال 2002 دو تن از نو محافظه كاران، به نام هاي مارتين كرامر و دانيال لبيس، پايگاهي را در اينترنت ايجاد كردند كه درآن، پرونده استاداني را كه نسبت به حمايتشان از اسرائيل شك داشتند،قرار داده بودند و از دانشجويان مي خواستند كه گزارش هايي از اظهار نظراستادان و رفتارشان در ارتباط با اسرائيل بنويسند. اين اقدام واكنش استادان دانشگاه ها را بر انگيخت و آنان، مجبور به حذف پرونده هاشدند؛ ولي اين پايگاه همچنان برقرار است.
تأثير اين گروه چندان رعب آور است كه حتي اگر شخصي بگويد، گروه فشار (لابي)اسرائيلي در امريكا وجود دارد، خود را د رمعرض خطر و اتهام به سامي ستيزي قرارداده است ؛ هر چند رسانه هاي اسرائيلي اشاره مي كنند كه خود ايالات متحده، لابي اسرائيل است.گروه فشار صهيونيستي و رژيم اسرائيل، از عوامل اصلي جنگ ايالات متحده با عراق بوده اند. بسياري معتقدند كه اين جنگ، جنگ نفت بوده است ؛ ولي اين ادعا دليلي واقعي ندارد، زيرا يكي از انگيزه هاي اين جنگ، تأمين امنيت بيشتر اسرائيل بوده است. طبق گفته فيليپ زليكو، عضوسابق شوراي مشورتي اطلاعات خارجي و مدير اجرايي كميسيون يازدهم سپتامبر ومشاور كنوني كاندوليزارايس، تهديد حقيقي از سوي عراق، نه متوجه ايالات متحده كه متوجه اسرائيل بود.

اسرائيل، محرك امريكا

پيش از هجوم تبليغاتي عليه عراق، روزنامه واشنگتن پست نوشت :اسرائيل، ايالات متحده را تشويق كرد كه در هجوم نظامي به عراق تأخير نكند. مسئولان اسرائيلي، گزارش هاي مختلفي درباره برنامه تسليحات كشتار جمعي عراق تدوين كردند. زماني كه بوش تصميم گرفت تا موافقت شوراي امنيت را جلب كند، اسرائيل عصباني شد وشمعون پرز در آن هنگام و پس از توافق عراق با ورود كارشناسان بين المللي گفت كه جنگ با صدام حسين ضروري است و اعزام كارشناسان به عراق فايده اي ندارد.
ايهود باراك نيز در نيويورك تايمز نوشت كه خطر اين است كه اقدامي نكنيم. نتانياهو نيز در وال استريت ژورنال، مقاله اي زير عنوان (براي ازبين بردن صدام) نوشت و طي آن گفت : (من از جانب اكثريت مردم اسرائيل سخن مي گويم كه حامي ضربه پيشگيرانه ضد صدام وفروپاشي نظام او هستند و چيزي كمتر از اين پذيرفته نيست).روزنامه هاآرتص هم نوشت : رهبران سياسي و فرماندهان نظامي دراسرائيل، مشتاق جنگي عليه عراق هستند. تصريحات مقامات رسمي اسرائيل به اندازه اي بود كه هم پيمانانشان در ايالات متحده از آنان خواستند، كمتر به اين موضوع بپردازند تا چنان تلقي نشود كه امريكا به نيابت از اسرائيل، اقدام به اين جنگ كرده است.

گروه فشار و سوريه و ايران

پس از سقوط عراق، اعضاي لابي صهيونيست در كنار اسرائيل، فشارخود را بر سوريه متمركز كردند و امريكا را به وارد آوردن فشار بر اين كشورترغيب كردند. پل ولفوتيز تصريح كرد كه بايد نظام سياسي سوريه راتغيير داد. نيكلاس پرل نيز به روزنامه نگاران گفت : پيامي دو كلمه اي مي خواهم به نظام هاي دشمن بدهم و آن اينكه (شما (به عراق) ملحق خواهيد شد). نيويورك ديلي نوشت : سوريه حامي تروريسم نيز نيازمندتغيير است. برخي نو محافظه كاران هم نوشتند كه بشار اسد تهديدحقيقي ايالات متحده است. نو محافظه كاران هيچ فرصتي را براي ابرازضرورت تغيير نظام در ايران از دست نمي دهند. دستگاه سياسي امريكا،تمام تلاش خود را براي توقف برنامه هاي هسته اي ايران به كار گرفته است ؛ اما تاكنون موفقيتي نداشته است.

آينده لابي صهيونيست

پرسشي كه اكنون مطرح مي شود، اين است كه آيا كنترل قدرت لابي صهيونيست ممكن است ؟ پاسخ اين است كه پس از گرفتار آمدن درباتلاق عراق، بهتر است چنين چيزي اتفاق بيفتد. اكنون، به ويژه پس ازكشف اقدامات جاسوسي مأموران ايپاك عليه امريكا و به نفع اسرائيل، به باز سازي سيماي ايالات متحده در جهان عرب و اسلام احساس نياز داريم ؛ به ويژه اين كه ايالات متحده پس از در گذشت عرفات مي تواند نقش مهم تري در صلح ميان فلسطين و اسرائيل ايفا كند. چكيده سخن اين كه رهبران امريكا مجال گسترده اي براي دور شدن از سياست هاي گروه فشار طرفدار اسرائيل ودر پيش گرفتن سياستي به نفع مصالح امريكا در خاورميانه دارند. اگرصلحي ميان فلسطين و اسرائيل تحقق يابد، به ترويج و گسترش دموكراسي در خاور ميانه كمك خواهد كرد.
اما چنين اتفاقي به اين زودي ها نخواهد افتاد، زيرا ايپاك و هم پيمانان امريكايي اشان مخالفان و رقباي جدي اي ميان گروه هاي فشار ندارند وسياستمداران امريكايي هم به منابع مالي اين گروه چشم دارند و خود رااز فشارشان در امان مي دارند و رسانه ها هم كه با آنان همدل اند.اما خطرهايي كه لابي صهيونيست براي ايالات متحده دارد: يكي اينكه خطر هجوم هاي تروريستي به امريكا و اروپا را بيشتر مي كند؛تحقق صلح ميان فلسطين و اسرائيل را ناممكن مي كند و از اين طريق به گسترش اسلام گرايي افراطي در اروپا و آسيا كمك مي كند؛ سر و صدا وهياهوي لابي صهيونيست براي تغيير نظام در سوريه و ايران، ايالات متحده را در موضع تهاجمي نسبت به اين دو كشور قرار مي دهد و اين خود مصيبتي است ؛ مگر آنكه به عراق ديگري نياز داشته باشيم. زيان ديگر لابي صهيونيست اين است كه اين دو كشور (ايران وسوريه) از مبارزه با القاعده و ستيزه جويان در عراق امتناع مي ورزند.
گذشته از اينها، قضيه اخلاقي اي هم مطرح است كه كمك ايالات متحده به اسرائيل در سركوب فلسطيني ها، اين كشور را شريك جنايات اسرائيل قرار داده و صدق دعوت به ترويج دموكراسي از سوي امريكا را باشك و ترديد مواجه مي كند و دعوت به رعايت حقوق بشر را از سوي امريكا منافقانه جلوه مي دهد تأثير منفي لابي صهيونيست بر اسرائيل نيز از آن رو است كه موافقت واشنگتن با اشغال اراضي فلسطيني،فرصت هاي صلح و نجات جان بسياري اسرائيلي ها و پيشگيري از تندروي را از اسرائيل گرفته است.انكار حق مشروع فلسطيني ها، بر امنيت اسرائيل نيفزوده است ؛ چه بسا اگر لابي صهيونيست ضعيف تر و ايالات متحده دور انديش تر بود،وضع اسرائيل بهتر از اين بود.

نويسنده:جعفر هادي
فراماسونری

الف- فراماسونری جهانی

فراماسون گرفته شده از کلمه فرانسوی فرانماسون (franemason) بوده که ترجمه لغوی آن "بنّای آزاد" می باشد. تاریخ تشکیل فراماسون ها به قرون وسطی برمی گردد و بدین نحو که در آن ایام بنّاههای آزاد روز مزد دوره گرد، با تشکیل اتحادیه ای در شهری از فرانسه گرد هم آمده و برای پیش برد منافع مشترک شان تصمیماتی اتخاذ می کردند و آن ها پس از مدتی تشکیلاتِ مخفی و زیرزمینی خود را به نام فراماسون نامیدند…
 

در قرون 18 و 19 میلادی تشکیلات فراماسون به خدمت امپریالیسم درآمد و همانند میسیون ها (هیأت های مذهبی) به عنوان جاده صاف کن استعمار به مناطق مختلف دنیا گسیل داده شدند… بزرگترین لژ آنان در انگلیس تشکیل شد که عمدتاً بعنوان عامل انگلیس عمل می کردند و اعضای اصلی این دستگاه از اعیان، اشراف، سرمایه داران و بازاریان متموّل بودند. در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، شعب دستگاه فراماسون در کنار استعمار به کشورهای اسلامی، بخصوص ترکیه، ایران و جهان عرب راه پیدا کردند… فراماسون عضو انجمن های سری است که با استعمار انگلیس سیا و امریکا رابطه مستقیم داشته و مرام ادعایی-اش اخوت و برادری، ولی انگیزه اصلی وی تصاحب قدرت و زور و زَر و خدمت به امپریالیسم می باشد.(1) بطور کلی می توان گفت که فراماسونر در سده 18 از هر جهت یک نهاد وابسته به بورژوازی به شمار می رفت و از طرفی همین طبقه نوپا بود که در برابر دو طبقه دیگر اشراف وابسته به کلیسا و اشراف حاکم بر سیاست دولت، بپاخاسته و به کمک عوامل و نهادهای خود از جمله انجمن های فراماسون گری، خواهان آزادی، آزادی از نوع فئودالیته مذهبی و سیاسی، آزادی در کار، بازرگانی و انباشتن سرمایه بود. بوژروازی فریاد برابری سر می داد، زیرا می خواست در زمینه حقوق سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و قضایی …با دو طبقه دیگر برابر باشد.(2) از پیشتازان انقلابی و سیاسی نیمه دوم سده هیجدهم که به جرگه فراماسون گری پیوستند انقلابیون آمریکا بودند ولی فراماسون گری در آمریکای شمالی به کوشش فراماسونری انگلیسی، اسکاتلندی وایرلندی در دهه های آغازین سده هیجدهم پدید آمد …(3)
* شخصیت های معروف جهانی که جزو فراماسون ها بوده اند:
- بنیامین فرانکلین که از امضاکنندگان بیانیه استقلال امریکا و به عنوان استادبزرگ پنسیلوانیا بود.
- جرج واشنگتن اولین رییس جمهور آمریکا در سن 21 سالگی یعنی در 1776 فراماسون شد.
- به گفته ویل دورانت در تاریخ تمدن، گروهی از کشیشان کلیسا و حتی برادران لوئی شانزدهم شاه فرانسه فراماسونر بودند.
- اندیشه گران و نویسندگانی چون مونتیسکیو، ولتر، روسونیز فراماسونر بودند.
- انقلابی نام دار فرانسه "میرابو" خود فراماسونر بود.
- تزارپتر سوم در 1762 به عضویت فراماسونری درآمد.
- به گزارش برخی اسناد، گریبایدوف سفیر روسیه در ایران به سال 1828 فراماسونر بود.
- لئون تولستوی: وی که نویسنده نامدار روسی است در کتاب جنگ و صلح بخشی از کتاب را درمورد یکی از قهرمانان داستان بنام پی یر به ذکر آداب و رسوم فراماسونان اختصاص می دهد که خود نشان رشد این مسلک در روسیه بوده است.
- ادوارد هفتم پادشاه انگلیس استادبزرگ فراماسونری انگلستان بود در سال 1901.
- شاهزاده ویلز که سپس شاه انگلستان شد، ابتدا عنوان استاد بزرگ فراماسونری را برای خود برگزید و سپس آن را رها کرد و عنوان "نگهبان فراماسونری انگلستان" را برای خویش انتخاب نمود.
- ژنرال ولزلی (welseley) فرمانده نیروهای انگلیسی در خیزش میهن پرستانه عرابی پاشا در مصر به سال 1882 میلادی فراماسونر بود.(4)

ب- فراماسونری در ایران

میرزا ملکم خان ناظم الدوله که در سال 1274/1857 به عضویت لژ "دوستی صادقانه پاریس درآمده بود، نخستین بار در سال 1275/1858م یک انجمن پنهانی بنام فراموش خانه در تهران بنیاد نهاد و گفته شده است که ملکم خان همنوایی ناصر الدین شاه را برای اینکار نیز بدست آورده بود ولی در سه چهار سال بعد فراموش خانه توسط ناصرالدین شاه تعطیل شد. پس از کشته شدن ناصرالدین شاه سال 1314/1896 (آنان که با فراموشخانه آشنا بودند) انجمنی همانند فراموش خانه ولی به نام "جامعه آدمیت" بنیاد نهادند و اندیشه های ملکم خان را تبلیغ کردند سرپرست این انجمن پنهان عباسقلی خان آدمیت بود که اعضای آن را بسیاری از سرشناسان ایران تشکیل می دادند… لازم به تذکر است جامعه آدمیت در انقلاب مشروطیت ایران که از 1324/1906 آغاز شد سخت درگیر بود و در پیش برد آرمان های انقلاب نیز کوشید… در سال 1325-1907 نخستین انجمن فراماسون گری ایران که از سوی سازمان های فراماسون گری ایران که از سوی سازمان های فراماسون گری به رسمیت شناخته شد نام گرفت و یکی از کسانی که به لژ بیداری پیوسته بوده میرزا صادق-خان امیر فراهانی مشهور به ادیب الممالک شاعر نامدار بود… بسیاری از کسانی که به لژ مذکور وابسته بودند، از چهره های سرشناس و پر تکاپوی انقلاب مشروطیت ایران به شمار می رفتند یکی از آنان حاج علیقلی خان سردار اسعد بختیاری بود که حتی به عنوان فرمانده و رهبر مشروطه گران اصفهان در سال 1327/1909م تهران را گشود… به دیده ما کارگردانان چهره هایی مانند سردار اسعد فراماسون در انقلاب مشروطیت نقشی جز به بیراهه کشاندن انقلاب نداشتند…در سال 1957م/1336 دکتر منوچهر اقبال نخست-وزیر شد، وی علاوه بر خودش که رهبر سازمان فرماسون گری بوده سیاهه ای از لژهای فرماسون گری و آماری از اعضاوابسته بدان لژها در ایران بدست آورد. در این سیاهه نام مهندس جعفر شریف امامی رییس مجلس سنا به عنوان استاد بزرگ و نام احمد علی آبادی به عنوان دبیر کل آمده… بود. پس از انقلاب اسلامی ایران به سال 1357 شمسی یکی از مراکز فراماسون گری که به آن "ستاد عملیات استاد اعظم جعفر شریف امامی می گفتند" کشف گردید… و روشن شد که نه تنها در روزگار محمدرضا شاه پهلوی سیاست کلی ایران بلکه سررشته اقتصاد کشور نیز به شیوه ای بنیادی در دست فراماسونان بوده است… از پیگیری تکاپوی فراماسونان ایرانی پس از انقلاب اسلامی آگاهی های بسنده نداریم، و تنها خبری که در این زمینه بدست آمده از برنامه ای ویژه سرچشمه می گیرد که از کانال چهار تلویزیون انگلیس در 9 مه 1988/19 اردیبهشت 1367 پخش شد. در آن برنامۀ سری به آگاهی همگان رسید که تشکیلات فراماسونان ایرانی پس از انقلاب اسلامی 1357 شمسی به ایالت کالیفرنیا در آمریکا انتقال یافته است.5

نويسنده: نوروز اکبری زادگان
منبع:ملاحظاتی بر تاریخ معاصر ایران

پی نوشتها:

1. نقوی، علی محمد، جامعه شناسی غربگرایی، امیرکبیر، تهران 1361، چاپ اول، ج اول، ص 158و 157.
2. حائری عبدالهادی، تاریخ جنبش ها و تکاپوهای فراماسونری در کشورهای اسلامی، آستان قدس 1368، ص 28.
3. همان منبع، ص 29.
4. حائری، همان، صص 27 تا 39.
5. حائری، همان منبع. صفحات 53-50، مراجعه شود به کیهان هوایی شماره 777.

صهيونيسم رسانه اي

06 فروردين, 1398
صاحبنظران معتقدند در عصر حاضر كه به عصر جهاني شدن معروف شده، چگونگي توليد و مصرف محصولات ارتباطي و رسانه اي كاملا تغيير كرده است و فقط با شناخت اين تغييرات است كه مي توان دريافت كه وسايل ارتباط جمعي چگونه اداره مي شوند به همين سبب با گذشت بيش از بيست و پنج سال از انتشار گزارش «مك برايد »با عنوان «يك جهان چندين صدا» ضرورت توجه به تغييرات چشمگير در شيوه هاي توليد، توزيع و دستيابي به محتواي مطالب رسانه ها بيشتر احساس مي شود.وابستگي اطلاعاتي و ارتباطي اكثر كشورهاي جهان سوم به غرب كه از آن به عنوان جريان يك طرفه اطلاعات و اخبار ياد مي شود



از جمله موانع اساسي توسعه نظام صحيح ارتباطي ومطبوعاتي كشورهاي جهان سوم است.نتايج تحقيقات پژوهشگران حاكي است كه اكثريت قريب به اتفاق حجم اخباري كه در رسانه هاي كشورهاي جهان سوم انعكاس و انتشار مي يابد، به وسيله چند كارتل خبري بين المللي تهيه و مخابره مي شود. حتي كشورهاي همجوار نيز اخبار يكديگر را به نقل از اين كارتل هاي خبري بازگو مي كنند. بر مبناي اين تحقيقات چنين وضعيتي محدود به اخبار و اطلاعات نمي شود بلكه مشابه آن را در تمامي محصولات فرهنگي اعم از فيلم هاي سينمايي، كتاب، امواج ماهواره اي و شبكه هاي كامپيوتري مي توان ديد.
تصوير كشورهاي اسلامي و جهان سوم كه در رسانه هاي غربي به نمايش درمي آيد معمولا ناقص و تحريف شده است و تصوير جهان غرب كه توسط آژانس هاي بين المللي دراين كشورها انعكاس مي يابد، به همين نسبت غيرواقعي است.طي قرن اخير بزرگراههاي ارتباطي بر اساس ميزان پيشرفت فن آوري و بهره برداري از ثروت توسط كشورهاي پيشرفته به عنوان يك بازوي قوي و قدرتمند براي سلطه بر جهان سوم عمل مي كنند. اين بزرگراهها با جهت دادن به افكار عمومي جريان اطلاع رساني را در كنترل گرفته و از ورود واقعيات به جامعه جهاني جلوگيري مي نمايند.درجهان پرمكر و فريب امروز و در شرايطي كه توطئه هاي متعدد اعتقادي، سياسي، فكري، اجتماعي و اقتصادي عليه اسلام و مسلمانان اجراشده يا در حال اجراست، شناخت عميق تحريف هاي خبري دشمن بسيار مهم است.اين تحريفهاي خبري صرفا به ارائه چند خبر و تحليل مغرضانه از موضوعات سياسي و اقتصادي ختم نشده بلكه گاهي ناخواسته بر جريانهاي خبري نيز تأثير مي گذارند.درحال حاضر آمريكا به دلايل متعدد تاريخي به صورت پايتخت صهيونيسم جهاني و نقطه ابتدايي تحرك و منبع تبليغات رسانه هاي صهيونيستي درآمده است. از اين رو وظيفه داريم كه از چالش با موج «صهيونيستي، آمريكايي» صحبت كنيم.
سيطره صهيونيسم بر مطبوعات و نشريات بزرگ، ريشه در برنامه هاي از پيش طراحي شده دارد. چنانكه در پروتكل دوازدهم از «پروتكل هاي دانشوران صهيون» آمده: درآينده تمام شركتهاي خبرگزاري از آن ما خواهدشد و ما آنها را به دلخواه خود اداره خواهيم كرد و هيچ خبري در جهان پخش نخواهدشد مگر آنكه ما آن را ديكته كنيم.»
همچنين در بخش ديگري از پروتكل يادشده چنين آمده است: «ادبيات و مطبوعات بزرگترين ابزار آموزشي هستند. به همين دليل حكومت ما افسار بيشتر مطبوعات را به دست خواهدگرفت و با اين كار تأثيرات سو، و زيانبخش روزنامه هاي مستقل را خنثي خواهدكرد. با اين تدبير، بالاترين نيروي جهت دهنده به افكار عمومي را دراختيار خواهيم داشت. البته افكار عمومي دراعمال ما شك نخواهدكرد چون تمام روزنامه هاي وابسته به ما ظاهرا گرايشهاي مختلف و آراي متضادي را به چاپ خواهند رساند. اين امر توده مردم را گمراه و رقباي ما را كه نسبت به ما بدگمان نيستند به ما نزديك خواهدكرد.«گولد برگ» نويسنده كتاب «قدرت يهوديان» در بيان اسرار سلطه يهوديان صهيونيست در جامعه آمريكا توانمندي «سخن» را راز توانمندي يهوديان دانسته است. سخناني كه توسط يهوديان داراي مناصب كليدي يا طرفداران آنها در كشورهاي مختلف به زبان آمده و به وسيله روزنامه نگاران در رسانه هاي گروهي منعكس مي شود و افكار عمومي را شكل مي دهد.
هنگامي كه يهوديان پراكنده در جهان براي بدست آوردن زمين هاي بكر و ارزان و حاصلخيز به مناطق شمالي ايالت «مي.سي.سي.پي» ايالات متحده آمريكا هجوم آوردند و با اسلاف خود كه صنايع پوشاك را دراين نقطه ايجاد كرده بودند آميختند. هيچ كس باور نمي كرد كه اين اقليت ناچيز به بانفوذترين و موثرترين اقليت ها در آمريكا تبديل شود.جمعيت يهوديان آمريكا هم اكنون حدود 5/5 ميليون نفر است و اينان آن چنان نفوذي در تمام اركان مهم كشور پيدا كرده اند و از آن چنان ثروتي در دنيا برخوردارند كه سياستمداران و روساي جمهوري آمريكا نيز چشم به آراي اين اقليت دوخته اند.پس از استقرار يهوديان در ايالات متحده، آنان براساس تعاليم و آداب ديني خود به جمع آوري ثروت و تملك زمين و منابع زيرزميني و معادن طلا و نقره اين كشور پرداختند و پس از مدتي به فرمانروايان اقتصادي كشور تبديل شدند. پس از حضور و پيروزي ايالات متحده آمريكا در جنگ دوم جهاني عملا اين كشور وارد معادلات بين المللي شد و اين امر با به رسميت شناختن رژيم اشغالگر قدس در سال 1948 ظهور پيدا كرد و از اين زمان فرمانروايان رسانه هاي جهاني در آمريكا به هجوم عليه مناطق ديگر جهان براي تسخير فكر و انديشه ها پرداختند.
تأثيرگذاري مادي بر سياستمداران، انديشمندان و افراد صاحب نفوذ و شستشوي فكري آنها با مفاهيم صهيونيستي، ايجاد ارتباط كامل بين منافع آمريكا و صهيونيسم، نابود كردن مخالفان صهيونيسم و ساكت كردن مخالفان سياست هاي رژيم صهيونيستي به هر طريق ممكن از تطميع و ترغيب گرفته تا تهديد و كشتار، رخنه در ميان اقشار صاحب نفوذ در افكار عمومي و تحت تأثير قرار دادن آنها، تسلط بر وسايل تبليغاتي و ارتباط جمعي، از ويژگي هاي صهيونيسم آمريكايي است.طبق بررسي هاي انجام شده يهوديان از لحاظ جمعيتي 3درصد از كل جمعيت آمريكا هستند ولي بين 30 الي 50 درصد دست اندركاران رسانه اي و تبليغاتي آمريكا، يهودي مي باشند. بنابراين، «كلمه» كه داراي وزن و تأثيرگذاري در شكل دادن به افكار و هدايت آنها و تعيين مواضع مي باشد، همچون گروگاني در دست بنگاه هاي خبري، نشريات و افراد يهودي وابسته به صهيونيسم قرار گرفته كه داراي منافع و اهداف بسياري بوده و در پرتو پيشرفت برتر تكنولوژي خود و گسترش سريع آن در جهان و در اثر انقلاب اطلاعاتي و تكنولوژي ارتباطات، گاه موفق مي شوند با بهره گيري از منظومه رسانه اي، بنگاه هاي انتشاراتي، سينما، تئاتر و... جريانات خبري را طراحي و اجرا نمايند.
قدرت هراس انگيز لابي صهيونيست ها يك موضوع جديد نيست بلكه سال هاست به عنوان عاملي مهم در كشورهاي غربي و علي الخصوص آمريكا ايفاي نقش مي كند.پيش از تولد صهيونيسم سياسي، صهيونيسم ادبي پديد آمد و نخستين جرقه هاي سياسي كردن دين يهود را برافروخت. به ديگر سخن، صهيونيسم نخست در عرصه زبان، گفتار، انديشه و آن گاه در ميدان سياست قد برافراشت.صهيونيسم داراي شعبات گوناگون و متعددي است اما صهيونيسم سياسي فعالترين نوع صهيونيسم است و بقيه شاخه ها و شعبات آن را نيز دربرمي گيرد.البته صهيونيسم از يهوديت جداست. يهوديت يك سيستم مذهبي است در حالي كه صهيونيسم يك حركت فكري با ويژگي هايي از قبيل: انديشه هاي افراطي نژادپرستانه، توجه خاص به استفاده از سرمايه و پول براي رسيدن به اهداف، ارتباط دائمي با ابرقدرت ها براي تثبيت پايه هاي اقتدار خود، مظلوم نمايي، كنترل رسانه هاي جمعي و روزنامه ها به عنوان مهمترين وسيله تسلط بر جهان است.
صهيونيست ها از طريق روابط سياسي، خانواده هاي ثروتمند يهودي، رسانه هاي گروهي وابسته، گرايش هاي فكري، روشنفكران صهيونيست، عوامل موساد و دفاتر امنيتي، انجمن هاي قلم، كميته هاي دفاع از حقوق بشر و كميته هاي به اصطلاح صلح و برخي احزاب و نمايندگان پارلماني آنها به صورتي سازمان يافته، مسلمانان و جهان اسلام را مورد بمباران هاي شديد تبليغاتي و تخريبي خويش قرار مي دهند تا هيچ فعاليت فكري، فرهنگي و سياسي مخالف صهيونيسم در دنيا پديد نيايد.
بعد از جنگ دوم جهاني و شكل گيري ساختار جديد نظام بين المللي، صهيونيست ها توانستند تقريباً بر تمامي مقدرات ايالات متحده آمريكا تسلط پيدا كنند. اين تسلط به ويژه در عرصه سياسي بسيار مشهود است به طوري كه پيروزي يك نامزد انتخاباتي بدون جلب حمايت گروه هاي صهيونيستي تقريباً غيرممكن است و يك اقليت 5/5 ميليوني، 030 ميليون نفر مردم آمريكا را تحت سيطره كامل فكري، اعتقادي، مالي و سياسي خود قرار داده اند.در حال حاضر بسياري از وزرا و معاونين آنها در آمريكا يهودي هستند و از حدود 2000 نفر كادر داخلي وزارت خارجه آمريكا، 1534 تن يهودي مي باشند.
«پت بوكانن» يكي از برجسته ترين نمايندگان پيشين مجلس سنا در آمريكا مي گويد: «كنگره ايالات متحده را بايد جزو سرزمين هاي اشغالي اسراييل قلمداد كرد.»
يهوديان آمريكا سازمان هاي قوي و موثري براي نفوذ در سياست خارجي كشور تشكيل داده اند كه مهم ترين آنها كميته «ايپك» است. اين كميته كه هدايت روابط عمومي آمريكا و اسراييل را به عهده دارد، در سال 1951 ميلادي تأسيس شد. در حال حاضر اين كميته 85هزار عضو دارد و از بودجه سالانه اي معادل 33 ميليون و چهارصد هزار دلار برخوردار است و 051 كارمند تمام وقت دارد.
ايپك علاوه بر دفتر مركزي در واشنگتن و جنب كنگره آمريكا، در 10ايالت آمريكا و نيز در اسراييل داراي دفاتر نمايندگي است. اين نكته از اين رو حائزاهميت است كه اعضاي هيئت مديره اين كميته معمولا در مجامع عمومي به عنوان كمك دهندگان و گردآورندگان اصلي كمك هاي مالي به مبارزات انتخاباتي سياست مداران آمريكايي هوادار اسراييل فعاليت مي كنند.
ساير تشكل هاي يهوديان صهيونيست عبارتست از: «كنفرانس سران» كه متشكل از 52سازمان يهودي و صهيونيستي است انجمن «بيلدربرگ» كه افرادي همچون «هارولد ويلسون» و «رابرت مك نامارا» از اعضاي آن هستند- «شوراي اتحاديه يهودي» يا «فدراسيون يهود» كه وظيفه ايجاد هماهنگي فكري و برنامه ريزي بين اتحاديه ها و تأمين بودجه 5721 اتحاديه يهوديان آمريكاي شمالي را به عهده دارد- «جنبش صهيونيستي آمريكا» كه هدف آن وحدت بخشيدن به تمامي سازمان هاي يهودي است و «شوراي جهاني يهود» كه مسئوليت هماهنگي و ارتباط با سازمان هاي يهودي را در 70 كشور برعهده دارد.
بدون شك يكي از ظريف ترين حوزه هاي نفوذ صهيونيست ها در ايالات متحده و به طور عام در كل دنيا، رسانه ها هستند.از ديرباز نمادهاي فرهنگي چون كتاب، مطبوعات و مجلات و وسايل ارتباط جمعي ديگر همچون راديو، تلويزيون، اينترنت، سينما، موسيقي و... از عناصر مورد توجه يهوديان بوده است.دايره المعارف يهود، آماري را منتشر نموده است كه نشان از توجه يهوديان به نمادهاي فرهنگي دارد. براساس اين آمار، يهوديان بين سال هاي 1728 تا 4091 ميلادي، حدودا بيش از 0001 عنوان روزنامه و مجله به چاپ رسانده اند كه اين آثار به 17 زبان و در 25كشور چاپ شده است. آمار تفكيكي اين مطبوعات چنين است: 975 اثر در كشورهاي اروپاي غربي و شرقي، 892 اثر در آمريكاي شمالي، 3اثر در آمريكاي جنوبي، 96 اثر در آسيا، 52 اثر در مصر و شمال آفريقا و 11اثر در اسراييل. پس مي بينيم كه استراتژي صهيونيسم جهاني عميق و درازمدت بوده و از تمام ابزار تاثيرگذار سود جسته است.
در حال حاضر نظام رسانه اي هدفمند صهيونيستي و امپرياليستي غرب با هوشمندسازي شبكه «قدرت و اطلاعات» از طريق شناخت اجزاي مختلف جوامع از سويي به «همگرايي» ميان كشورهاي مورد نظر خود مي پردازد و از ديگر سو در تقابل آشكار سعي دارد مسير «واگرايي» را با ساير اجزاء جامعه جهاني به حد نهايت سوق دهد.متدولوژي تبادل اطلاعات در غرب كه امروزه به صورت انحصاري در اختيار آمريكا قرار گرفته است، به آماده سازي و طبقه بندي و تفكيك اطلاعات براي مخاطبين آمريكايي، اروپايي، آسيايي و آفريقايي پرداخته و با تكيه بر قدرت آوندي رسانه ها در كاركردهاي ابزاري و راهبردي، با بهره گيري از فناوري و علوم مختلف از جمله روانشناسي مخاطب و جامعه شناسي منطقه اي و بومي جوامع هدف، حركت خود را براي رسيدن به مقاصد مورد نظرش ادامه مي دهد.
آمريكا و اسراييل همواره تلاش مي كنند به كمك ابزارهاي مختلف از جمله ابررسانه هايي كه در اختيار دارند، جنگ نرم رسانه اي عليه كشورهاي جهان سوم و به ويژه مسلمانان به راه اندازند تا به اهداف توسعه طلبانه خود دست يابند. كاركرد رسانه ها بعد از حادثه 11سپتامبر و در جنگ آمريكا و متحدانش عليه عراق نمونه بارزي از نقش رسانه ها در شكل دهي افكار عمومي و تامين خواسته هاي يك گروه خاص است.صبح روز 11سپتامبر 2001، در حالي كه در گوشه و كنار برج هاي دوقلو امدادگران با آتش و دود دست و پنجه نرم مي كردند «وينسنت كانسترارو» تحليل گر اي.بي.سي. نيوز سعي داشت تا اين حوادث غامض را براي ميليون ها بيننده تلويزيوني موشكافي كند. بد نيست بدانيم «كانسترارو» يكي از مقامات بلندپايه سابق سازمان جاسوسي آمريكا، سيا است. او در اوايل دهه 80، مسئول همكاري سازمان سيا با كونتراهاي نيكاراگوئه بود و در 4891 از سازمان سيا به شوراي امنيت ملي آمريكا منتقل شد و ناظر عمليات كمك هاي پنهان آمريكا به چريك هايي كه در افغانستان عليه شوروي مي جنگيدند، گرديد. به عبارت ديگر «كانسترارو» سوابق بسياري در كمك به تروريست ها دارد، ابتدا كمك به سربازان كونترا كه شمار زيادي از شهروندان نيكاراگوئه را قتل عام كردند و سپس كمك به گروهي كه «اسامه بن لادن» عضو ارشد آنها بود.
چگونه يك همكار قديمي تروريست هاي مورد حمايت دولت مي توانست در آن موقع نقش يك گزارشگر ضدتروريسم را به عهده بگيرد؟
به دنبال حملات 11 سپتامبر ماشين تبليغاتي صهيونيستي- آمريكايي براي ترويج تهمت هاي كليشه اي همراه با ايجاد تنفر نسبت به مسلمانان از طريق رسانه هاي گروهي عظيم و داراي امكانات تأثيرگذاري نيرومند، فرصت يافت تا رسالت تبليغات رسانه اي براي انتشار واقعيت هاي دقيق و تحليل هاي صحيح را با تهمت تروريسم و خشونت فرهنگي و اجتماعي مخلوط كند.رسانه هاي آمريكا چنين وانمود مي كردند كه ملاقات مهمي بين هواپيماربايان 11 سپتامبر به سركردگي «محمد عطا» با يك مأمور عاليرتبه اطلاعاتي عراق در پراگ روي داده است كه البته پس از تحقيقات مفصل و گسترده، بي اساس بودن اين گزارش ها ثابت شد. بنابراين، ادعاي بي اساس و واهي ديگري از راه رسيد. «دونالد رامسفلد»، «صدام حسين» را متهم به پناه دادن به اعضاي القاعده نمود و روزنامه «گاردين» نوشت: «آن ها به كردستان عراق، منطقه اي كه در كنترل صدام حسين نيست، فرار كرده اند.»
به دنبال اين اتهامات، مسئله وجود سلاح هاي كشتار جمعي، هسته اي و شيميايي در عراق، تيترهاي روزنامه ها را پر كرد.در 16 ماه اوت 2002، روزنامه «واشنگتن پست» نوشت: اسرائيل مقامات آمريكا را وادار مي كند بي درنگ به صدام حسين و عراق با آغاز جنگ ضربه بزند.به گفته «آريل شارون» هماهنگي راهبردي بين اسرائيل و آمريكا «در ابعاد بي سابقه» انجام شد. دستگاه اطلاعاتي جاسوسي اسرائيل گزارش هايي مبني بر وجود سلاح هاي كشتار جمعي براي واشنگتن فراهم كرده بود.
«شيمون پرز» وزير وقت امورخارجه اسرائيل در سپتامبر 2002 به خبرنگاران گفت: «جنگ عليه صدام يك ضرورت است» و «بنيامين نتانياهو» در روزنامه «وال استريت ژورنال» اعلام كرد: «امروز هيچ چيز نمي بايستي از سرنگوني رژيم صدام جلوگيري كند.»
در داخل ايالات متحده آمريكا، عامل اصلي براي جنگ عليه عراق يك گروه كوچك نومحافظه كاران بودند كه روابط نزديكي با حزب «ليكود» اسرائيل دارند. افزون بر اين، رهبران سازمان هاي گروه فشار طرفدار اسرائيل صداي خود را براي به راه افتادن جنگ بلند كردند و رهبران جامعه يهودي در اعلاميه هاي خود، نياز رهايي جهان از صدام حسين و سلاح هاي كشتار جمعي را مورد تأكيد قرار دادند.
پشتيباني و طرفداري از اسرائيل در سرمقاله هاي مطبوعات بزرگ آمريكايي انعكاس يافت به طوري كه «رابرت بارتلي» سردبير متوفاي روزنامه «وال استريت ژورنال» يك بار اعتراف كرد: هر چه «شامير» و «شارون» به آن علاقمندند، براي من نيز خوب و مناسب است.در ميان اين تبليغات رسانه اي، نگراني هر چند اندك نيز درخصوص شهروندان بي نواي عراقي وجود نداشت كه آخرين لحظات زندگي شان زير حملات موشكي آمريكا و متحدانش، يادآور كساني بود كه در حمله به برج هاي تجارت جهاني و پنتاگون از ميان رفتند.براي رسانه هاي آمريكايي تنها برخي سفاكي ها سزاوار توجيه اند، تنها برخي قربانيان سزاوار همدردي اند و تنها برخي جناياتي كه بر ضد بشريت روي مي دهد سزاوار گريه هاي ماست.
در تمام جنگ هايي كه آمريكا به نوعي در آنها نقش داشته، افكار عمومي جهان با انتشار اخبار غيرواقعي به بازي گرفته شده است. در جنگ نابرابر آمريكا عليه مردم عراق نيز اين سناريو تكرار شد. «پتر شولاتور» خبرنگار فرانسوي الاصل مقيم آلمان در اين باره مي گويد: «سانسور خبري آمريكا در حمله نظامي به عراق بي سابقه و غيرقابل تصور است. آمريكايي ها مي كوشند از نمايش تصاوير كشته شدگان غيرنظامي عراق جلوگيري كنند و خسارت هاي وارد شده به نيروهاي مهاجم را نيز نشان ندهند.»
«توماس لجسن» خبرنگار راديو ملي لهستان مي گويد: «خبرنگاران آمريكايي و انگليسي يا خبرنگاران هر كشور ديگري كه در كويت يا عراق در مقر مطبوعاتي نيروهاي متجاوز فعاليت مي كنند خبرهاي تحريف شده اي را دريافت مي كنند. وي مي افزايد: چهار سال قبل از اين هم در بالكان چنين وضعي وجود داشت.»
خبرنگار روزنامه سوئيسي «تاگس انسايگر» رسانه هاي آمريكايي را وابسته به پنتاگون مي خواند و با بيان اينكه رسانه هاي بزرگ آمريكا ادعاي استقلال دارند، از تسليم شدن آنها در برابر دستورات پنتاگون ابراز شگفتي مي كند.روزنامه چيني زبان «مردم» در گزارشي نوشته است: جنگ آمريكا عليه عراق نشان داد رسانه هاي اين كشور دروغ پرداز و فاقد عدالت و استقلال هستند.اين نشريه كه ديدگاه رسمي دولت مركزي چين را منتشر مي كند، مي افزايد: جنگ آمريكا و انگليس عليه عراق آزمايشي براي رسانه هاي اين كشور بود كه از آن سربلند بيرون نيامدند رسانه هاي آمريكا اكنون فقط ديدگاه هاي پنتاگون را منتشر مي كنند و سعي دارند به افكار عمومي جهان القا كنند كه آمريكا براي آزادي مردم و آزادسازي عراق مي جنگد.«ريچارد سيمبروك» مدير شبكه بي .بي. سي نيوز نيز در پي انتقادات خبرنگاران و شخصيت هاي مخالف جنگ از سانسور واقعيت هاي جنگ عليه عراق تاييد كرد كه آنها چنين سانسوري را اعمال مي كنند.يكي از شخصيت هاي منتقد اقدامات بي. بي. سي درگفتگويي اظهار كرد:بي. بي. سي در روزهاي اول جنگ اعلام كرد كه در بصره خيزشي عمومي شده درحالي كه صحت نداشت. اين شبكه به اعدام دو سرباز آمريكايي توسط عراقي ها اشاره داشت كه درست نبود و بعدا ادعا كرد بصره سقوط كرده كه واقعيت نداشت. وي افزود: خبرنگاران اين شبكه به دنبال نظاميان و ماشين جنگي حركت مي كنند و قادر نيستند اخبار مستقل و واقعي به مردم بدهند.
اكنون به روابط تعدادي از رسانه ها باآمريكا و صهيونيسم جهاني مي پردازيم:
بودجه راديو آزادي كه در ظاهر يك شركت خصوصي غيرانتفاعي است توسط دولت آمريكا تامين مي شود.دولت آمريكا با اختصاص بودجه هاي كلان براي رسانه هايي نظير راديو آزادي تلاش مي كند با پخش گزارش هاي جهت دار و برنامه ريزي شده به كشورهايي كه مخالف سياست هاي توسعه طلبانه واشنگتن هستند، ضربه بزند.مقر راديو آزادي كه به 34 زبان از جمله فارسي برنامه پخش مي كند در پراگ و واشنگتن است و 550 كارمند، 31 دفتر و يكهزار و يكصد خبرنگار تمام وقت و نيمه وقت دارد.روزنامه «نيويورك تايمز» كه درسال 1896 توسط، «آدولف اوكس» يهودي تأسيس گرديد و بعداز او توسط نوه هايش اداره مي شد، درسال 1993 به وسيله خانواده «سولز برگ» خريداري شد كه اين خانواده يهودي 26 روزنامه محلي، 12 مجله تخصصي، 3 بنگاه انتشاراتي كتاب و جرايد و همچنين 7 ايستگاه راديويي و تلويزيوني و نيز سيستم تلويزيون كابلي را در مالكيت خود دارند.
روزنامه «واشنگتن پست» درسال 1933 توسط «يوجين ماير» (يك صهيونيست مشهور) خريداري شد و كماكان توسط فرزندان و نوه هايش اداره مي شود.هفته نامه مشهور «نيوزويك» با تيراژ هفتگي 2/3 ميليون متعلق به اين روزنامه است.
مجله «تايم» كه رقيب مجله «نيوزويك» محسوب مي شود، با تيراژ هفتگي 1/4ميليون توسط يكي از شركت هاي وابسته به شركت تايم وارنر منتشر مي شود كه در سال 1989 در ادغام با شركت اصلي تشكيل شد و رئيس هيئت مديره آن يك يهودي طرفدار صهيونيسم به نام «جرالدين لوين» است.
روزنامه «وال استريت ژورنال» وابسته به موسسه «داو جونز» كه 24 روزنامه و مجله ديگر را هم تحت حاكميت خود دارد، توسط يك صهيونيست اداره مي شود.
روزنامه «يو.اس.نيوزاند ورلد ريپورت» نيز تحت مالكيت و مديريت «زوچرمن» يهودي قرار دارد.
امروزه دستگاه هاي خبر رساني جهان تقريباً به طور كامل در دست چند آژانس خبري بزرگ صهيونيستي است. به اين ترتيب اكثريت جمعيت جهان همه روزه اخباري را مي شنوند كه عموماً در جهت حمايت و تقويت و در خدمت منافع صهيونيسم است. آگاهي از اين موضوع از سوي مخاطبان رسانه ها مي تواند آنان را به هنگام روبرو شدن با اطلاعاتي از منابع يادشده به تامل وادارد و در خنثي سازي عمليات رواني نقش تعيين كننده دارد. اين آژانس هاي خبري عبارتند از:
1) خبرگزاري «رويترز» وقتي نامي از خبرگزاري ها برده مي شود، نخست نام خبرگزاري «رويترز» به ذهن متبادر مي گردد. بايد بدانيم كه مؤسس اين خبرگزاري «ژوليوس رويتر» درسال 1816 ميلادي در يك خانواده يهودي به دنيا آمد و با يك نام اسراييلي ناميده شد. وي درسال 1871 لقب بارون را از دوك «ساكس كوبورگ گوتا» دريافت كرد و به «بارون ژوليوس رويتر» معروف شد.
2) خبرگزاري «آسوشيتدپرس»: درسال 1848 ميلادي، پنج روزنامه آمريكايي اقدام به تأسيس خبرگزاري آسوشيتدپرس نمودند. خبرگزاري كه درسال 1900 ميلادي به شركتي عظيم تبديل شد كه اكثر روزنامه ها و مجلات آمريكايي را كه قسمت اعظم آن ها تحت سيطره صهيونيسم بودند زير پوشش قرار داد.
3) فرانس پرس: درسال 1835 ميلادي يكي از يهوديان فرانسوي به نام «هاواس» آژانس هاواس را بنيان نهاد كه بعدها تبديل به خبرگزاري دولتي فرانسه شد.
همچنين پنج شبكه غول پيكر تلويزيوني كه 95 درصد اخبار، اظهارنظرها و تصاوير را براي جهانيان پخش مي كنند، عبارتند از:
-شبكه CNN كه توسط «تدترنر» تاسيس شد و اخيرا در شركت تايم وارنر ادغام شده است.
- شبكه ABC كه شركت «والت ديسني» صاحب آن است و رياست آن را يك يهودي به عهده دارد.
- شبكه CBS كه شركت وستينگهاوس صاحب آن است و رياست اين شبكه به يك يهودي واگذار شده است.
- شبكه FOX كه رابرت مرداك ميلياردر يهودي استراليايي صاحب آن است.
- شبكه NBC كه شركت جنرال الكتريك صاحب آن بوده و بخش اخبار آن تحت رياست يك يهودي است.
«فدراسيون بين المللي روزنامه نگاران» در سال 1990 ميلادي جزوه اي منتشر كرد كه درآن عمده ترين مالكان رسانه هاي گروهي جهان كه تمركز مالكيت اين وسايل را دراختيار دارند معرفي شده اند.
روبرت مردوك (رابرت مردوخ) صهيونيست معروف استراليايي به عنوان بزرگترين مالك شركت هاي مرتبط با فعاليت هاي ارتباط جمعي در اين جزوه معرفي شده است.
ازجمله نشريات معروف دنيا كه وي مالكيت آنها را برعهده دارد، مي توان به موارد زير اشاره كرد: 1- «ساندي تايمز» و «فاينشنال تايمز» در انگلستان 2-فرانسهExpansion 3-اسپانياMapnap4-و ري فرم مجارستان- 5-«سن آنتونيو اكسپرس نيوز» و «بوستون هرالد» آمريكا 6-سايت «چانيا مورنينگ» هنگ كنگ- 7-«استراليين» و «هرالد» استراليا «روبرت ماكسول» يهودي، مالك عمده رسانه هاي همگاني، شخص ديگري بود كه در همان سال از سوي «فدراسيون بين المللي روزنامه نگاران» معرفي شد.
ماكسول چندي بعد در سانحه اي كشته شد.
ماكسول در آن سال داراي يك تراست عظيم مطبوعاتي بود كه مركزش در كشور «ليختن اشتاين» قرار داشت. ازجمله شركت هاي مهمي كه ماكسول مالك آن ها به شمار مي رفت، مي توان به موارد ذيل اشاره كرد: 1-بنگاه «پرگامو» «پرس» در انگلستان 2-گروه روزنامه هاي «ميرور» ازقبيل «ديلي ميرور»، «ساندي ميرور»، «ساندي پيپل» و... در انگلستان 3-«انتشارات مك دونالد»، «اربيس»، «فتورا» و... در انگلستان 4-چند ده مجله تخصصي، چاپخانه و شركت خدماتي در انگلستان 5-شركت بيمه آكسفورد در انگلستان 6-شبكه تلويزيوني «ام.تي.وي» اروپا 7-چند شركت رسانه همگاني در آلمان 8-شركت هاي انتشاراتي «كي.جي برت ماركز فورليگ» و «تري بي فور سالزينگ» در سوئد 9-بنگاه انتشاراتي «مك ميلان» و چندين شركت انتشاراتي ديگر در آمريكا.
نزديك به 40سال است كه لابي صهيونيسم اجازه نمي دهد حتي در كميته روابط خارجي سناي آمريكا، انتقادي از اسراييل صورت بگيرد. اين لابي پرنفوذ، با تبليغات منفي خود فرد منتقد را از صحنه سياسي آمريكا حذف مي كند.
سياستمداراني همچون سناتور «ادلي استيونسن»، «چارلز پرسي»، «بيت ماك لاسكن» و «سينتا مك كيني» به خاطر اعتراض به وضع موجود از صحنه سياسي آمريكا رانده شدند. مردم آمريكا نمي دانند كه كنگره كشورشان به عنوان دفتر حافظ منافع اسراييل عمل مي كند.
روژه گارودي فيلسوف فرانسوي در كتاب «اسطوره سياسي صهيونيسم» مي نويسد صهيونيست ها بي آنكه در جهان ما ريشه و اصالتي داشته باشند، توانسته اند به مدد پول، قدرت سياسي و ابزار رسانه هاي جمعي، سلطه خود را بر آمريكا و اروپا بگسترانند و اركان سياسي و قضايي اين كشورها را تحت نفوذ خود درآورند.درميان كشورهاي غربي حضور صهيونيست ها در آمريكا به مراتب پررنگ تر از ساير نقاط جهان است. تاكنون به دفعات مقامات وزارت خارجه آمريكا و يا سياستمداران دولتي اسبق اين كشور به وجود يهوديان هوادار اسراييل در نظام مديريتي آمريكا و تأثيرات فكري آنان در تصميم گيري هاي كاخ سفيد اشاره كرده اند.
دامنه قدرت و نفوذ صهيونيست ها در كنگره و سناي آمريكا بسيار قابل توجه است. مهمترين عاملي كه صهيونيست ها براي اعمال نفوذ در آراء و تصميمات كنگره آمريكا به كار مي گيرند، تسلط آنها بر وسايل ارتباط جمعي است. همان طور كه پيشتر گفته شد، بيش از 90درصد وسايل ارتباط جمعي آمريكا كه سه شبكه عمده تلويزيوني و نيز روزنامه هاي اصلي و پرتيراژ كشور را دربرمي گيرد، دراختيار صهيونيست ها قرار دارد و آنان هرزمان اراده كنند مي توانند يك مقام برجسته دولتي يا هريك از اعضاي كنگره را كه درجهت منافع آنها كار نمي كنند باتوجه به نقاط ضعفي كه از هريك مي دانند، رسوا و بي اعتبار سازند.از دهه 1980 تاكنون بر تمركزگرايي در صنايع ارتباط جمعي در آمريكا افزوده شده است به طوري كه مي بينيم درسال 2003، ده مؤسسه بزرگ اقتصادي بر اين بخش فرمانروايي مي كنند.در فاصله زماني سال هاي 1993 تا ژوئن سال 2000، صنعت وسايل ارتباط جمعي 75ميليون دلار به مبارزات انتخاباتي نامزدهاي دوحزب عمده آمريكا، براي اشغال پست هاي دولتي در سطح فدرال كمك مالي كرده است. صنعت رسانه ها همچنين با تقديم مخارج كامل 1460سفر به اعضا و كارمندان كميسيون ارتباطات بين سال هاي 1995 و 2000، دوستي آنان را براي خود حفظ كرده است.
بيشتر رسانه هاي آمريكا شامل شبكه هاي بزرگ راديويي، كانال هاي تلويزيوني، روزنامه ها و نشريات ديگر دراختيار گروهي از مؤسسات اقتصادي هستند كه در تملك صهيونيست ها قرار دارند.بنابراين تعجب آور نيست اگر تصميمات و سياست هاي متخذه در اين كشور به ويژه در عرصه سياست خارجي بيشتر منطبق با مواضع اسراييلي ها باشد.


منبع:روزنامه كيهان

مهمترين اظهارنظر مهاتما گاندي درباره فلسطين و مساله يهود، در 3 مقاله مشهور وي در Harijan در 11 نوامبر 1938بيان شده است ؛ زماني که منازعه بين اعراب فلسطين و يهوديان مهاجر بتازگي آغاز شده بود. وي ديدگاه هاي خود را در پي فشارهاي شديد بر وي ، بويژه از طرف محافل صهيونيستي بيان کرد؛



بنابراين وي مقاله خود را با اين عبارت آغاز کرد که دلسوزي وي هميشه با يهوديان بوده است ، چرا که آنان براي مدتي طولاني تحت فشار و آزار زندگي کرده اند.ولي گاندي تاکيد کرد که «احساسات من ، مرا نسبت به عدالت نابينا نمي کند. تلاش يهوديان براي تاسيس يک کشور از نظر من چندان جالب توجه نيست. اين که يهوديان خواستار بازگشت به فلسطين هستند از نظر من موجه نيست. چرا يهوديان همانند ديگر مردمان روي زمين ، کشور خود را در جايي نمي سازند که در آن متولد شده و در آنجا زيسته اند؟»
گاندي بنيانهاي اساسي صهيونيسم سياسي را زير سوال برد. گاندي ايده دولت يهودي در ارض موعود را رد کرد و گفت مفهوم فلسطين در کتاب مقدس ، يک منطقه جغرافيايي خاص نيست. صهيونيست ها پس از در پيش گرفتن سياست استعمار فلسطين و در پي کسب حمايت انگليس به وسيله اعلاميه بالفور در 1917 براي تاسيس يک کشور يهودي در فلسطين تلاش داشتند تا حداکثر حمايت بين المللي را به دست آورند. رهبران يهودي بسيار مايل بودند حمايت گاندي را به دست آورند، چرا که وي به عنوان يک چهره برجسته بين المللي و رهبر يک جنبش ضد امپرياليستي غير خشونت آميز، از وجهه بسيار بالايي در سطح بين المللي برخوردار بود؛ ولي موضع وي از هر نظر مخالف صهيونيسم سياسي و مذهبي بود. وي با تلاشهاي قيمومت انگليس مخالف بود، چرا که قيمومت انگليس براساس خطمشي صهيونيست ها براي تحميل دولتي يهودي بر فلسطينيان عمل مي کرد.
مقاله گاندي در Harijan تاکيد قاطعي به حقوق اعراب درباره فلسطين داشت.متن زيرين ، موضع وي را مشخص کند: «فلسطين متعلق به اعراب است. همان گونه که انگليس متعلق به انگليسي ها و فرانسه متعلق به فرانسويان است. تحميل يهوديان بر اعراب ، اشتباه و غير انساني است. به يقين بازگشت يهوديان به تمام يا بخشهايي از خاک فلسطين جنايتي عليه بشريت خواهد بود.»
واکنش گاندي به صهيونيسم و مساله فلسطين ، از لايه هاي معنايي خاصي از يک موضع اخلاقي گرفته تا واقعگرايي سياسي برخوردار است.جالب است گاندي در عين اين که بشدت با جدايي دين و سياست مخالف بود، مدام و با شور و حرارت زياد، ناسيوناليسم فرهنگي و مذهبي صهيونيسم را رد مي کرد. از نظر وي ، مذهب نبايد به عنوان يک ايدئولوژي سياسي عمل کند، بلکه وي به دنبال اين بود که مذهب ، مبنايي اخلاقي براي سياست دولت ملي فراهم کند؛ بنابراين تلاش براي تحميل يک مذهب خاص ، به عنوان پشتوانه يک دولت ملت ، مانند مورد صهيونيسم نمي توانست مورد قبول وي واقع شود. تاريخ فلسطين در نيمه اول قرن بيستم با منازعه بين 2 نوع ناسيوناليسم مشخص مي شود؛ صهيونيسم و ناسيوناليسم اعراب فلسطيني. صهيونيسم در تلاش بود که با استعمار سرزمين فلسطين از طريق مهاجرت گسترده يهوديان ، دولتي يهودي در فلسطين تاسيس کند و ناسيوناليسم عربي ، به دنبال آزادي ساکنان سرزمين فلسطين از استعمار و کنترل امپرياليستي بود.
گاندي به عنوان رهبر يک جنبش ملي و رهبر کنگره ملي هند، نقش زيادي در شکل گيري تصورات مردم هند از جنبش ناسيوناليستي و ضدامپرياليستي جهان عرب داشت. در سال 1937 اجلاس کميته کنگره هند در کلکته ، مصرانه با حکومت ترور صهيونيست ها و نقشه هاي تقسيم سرزمين فلسطين مخالفت کرد و همبستگي مردم هند با جنبش اعراب براي آزادي ملي را اعلام کرد. اين اجلاس به سال 1938 در دهلي ، در قطعنامه خود از انگليس خواست تا اجازه دهد يهوديان و اعراب ، مساله را ميان خودشان با مسالمت حل و فصل کنند و از يهوديان خواست در پشت امپرياليسم انگليس پناه نگيرند. گاندي از يهوديان خواست با کنار گذاشتن کمک سرنيزه انگليس ، در پي جلب حسن نيت اعراب باشند.گاندي و کنگره ملي هند، بصراحت از ناسيوناليسم عربي حمايت کردند و گاندي بشدت با ناسيوناليسم صهيونيستي مخالفت مي کرد.
مهمترين نيروي محرکه چنين مواضعي ، ميراث مشترک جنبش ضد امپرياليستي هنديان و فلسطينيان بود. ديدگاه هاي گاندي درباره صهيونيسم و احساس مسووليت وي نسبت به سرنوشت فلسطينيان که از دهه 1930 شروع شده بود، تاثير زيادي در شکل گيري موضع مستقل هند در قبال مساله فلسطين داشت. توصيه گاندي به يهوديان در آلمان و اعراب در فلسطين ، مقاومت غيرخشونت آميز بود. گاندي با توجه به مساله يهود در آلمان اظهار کرد: من معتقدم که اگر فردي شجاع و باتدبير از ميان آنان برخيزد و آنان را به سوي يک اقدام غيرخشونت آميز رهبري کند، پاييز نااميدي آنان در يک چشم بر هم زدن ، تبديل به بهار اميد خواهد شد. ديدگاه هاي وي درباره صهيونيسم و توصيه وي به اقدام غيرخشونت آميز و از خودگذشتگي ، واکنش هايي از خشم گرفته تا نااميدي را ميان يهوديان آلمان ايجاد کرد. يهوديان صلح طلب مشهور مانند مارتين بابر، يهودا مگنز و جيم گرينبرگ که قبلا گاندي را مي ستودند، از ديدگاه هاي ضدصهيونيستي گاندي بشدت آزرده خاطر شدند و او را متهم کردند که از روح صهيونيسم آگاهي ندارد.
مذهب نبايد به عنوان يک ايدئولوژي سياسي عمل کند، و گاندي به دنبال اين بود که مذهب ، مبنايي اخلاقي براي سياست دولت ملي فراهم کند مارتين بابر در پاسخي طولاني به سرمقاله گاندي اظهار کرد: آقاي مهاتما، شما فقط درباره حق مالکيت نگران هستيد، ولي از سوي ديگر شما حق ايجاد سرزميني آزاد را براي کساني که تشنه آن هستند در نظر نمي گيريد. همان گونه که قبلا ذکر شد، گاندي مخالف اين ديدگاه بود که عطش صهيونيسم براي سرزمين فلسطين ، حقي براي آن ايجاد کند. گاندي در 7 ژانويه 1939 در پاسخ نوشت : از نظر من ، عدم خشونت تنها يک فضيلت شخصي نيست ، بلکه از نظر من اين امر، يک فضيلت اجتماعي است که بايد همانند ديگر فضايل پرورش يابد. من به دنبال اين هستم که عدم خشونت در سطح ملي و بين المللي گسترش يابد.
براساس گفته پل پاور، 4 عامل در شکل گيري موضع گاندي درباره صهيونيسم تاثير داشت : اول اين که وي با احساسات مسلمانان هند که ضدصهيونيستي بود، همدلي داشت ؛ چراکه آنان به خاطر احساساتشان نسبت به مسلمانان خاورميانه با دولت يهودي مخالف بودند. دوم اين که ، وي با هر گونه روش صهيونيستي ناسازگار با شيوه غيرخشونت آميز خود مخالف بود. سوم اين که ، وي صهيونيسم را در تقابل با ناسيوناليسم پلوراليستي خود مي ديد و چهارم اين که وي صهيونيسم را جزيي از نقشه هاي انگليس مي ديد که در پي استعمار فلسطين بود.
گاندي در مقابل تمامي تلاشهاي صهيونيست ها مقاومت کرد و صهيونيست ها در پي اين بودند که او را وادار کنند موضعي به نفع صهيونيسم اتخاذ کند. جي.اچ.جانسن درباره شکست لابي گري صهيونيسم درباره گاندي چنين نوشت: «با وجود اقدامات متعدد و مختلف صهيونيستي از فشار آوردن گرفته تا ترغيب و اقناع که به نام لابي گري شناخته مي شود و با وجود اين که صهيونيست ها در اين کار خبره هستند، ولي موضع ضدصهيونيستي گاندي در طول تقريبا 20 سال ثابت بماند.»
علاوه بر اين اقدامات ، جانسن به 4 مورد ديگر از تلاشهاي صهيونيستي براي جلب نظر گاندي اشاره مي کند. در ابتدا، هرمان کالنيچ ، دوست يهودي گاندي از آفريقاي جنوبي ، در سال 1937 به هند رفت و طي چند هفته اقامت در آنجا، تلاش داشت تا گاندي را به موافقت با صهيونيسم مجاب کند. سپس در دهه 1930 ، متعاقب درخواست ربي استفن وايس ، جان هاينز هولمز، صلح طلب امريکايي تلاش کرد اعلاميه اي از گاندي در موافقت با صهيونيسم به دست آورد. در مارس 1936 ، سيدني سيلورمن ، نماينده پارلمان انگليس از حزب کارگر و از طرفداران استقلال هند، کوشش زيادي کرد تا عقيده گاندي را تغيير دهد. در انتهاي گفتگويي داغ ، گاندي به وي گفت من پس از اين همه گفتگو، نمي توانم عقيده اي را که ابتدا به شما گفتم تغيير دهم.
چهارمين تلاش صهيونيست ها براي تغيير نظر گاندي توسط لوئيس فيشر، زندگينامه نويس مشهور گاندي صورت گرفت.
گاندي در 14 جولاي 1946 در پاسخ وي چنين گفت: «به نظر من صهيونيست ها اشتباه بزرگي مرتکب مي شوند که مي خواهند به کمک امريکا و انگليس و اينک به کمک تروريسم عريان ، خود را به فلسطين تحميل کنند، چرا آنان براي تحميل خود به يک سرزمين ناخوانده ، به پول امريکا يا سلاح انگليس تکيه کرده اند؟ چرا آنان بايد براي اشغال فلسطين به تروريسم متوسل شوند؟»
چند ماه پيش از اين که گاندي به قتل برسد، وي به سوالي از رويترز با اين مضمون که راه حل مساله فلسطين چيست؟ چنين پاسخ داد: «به نظر مي رسد اين مساله ، تقريبا غيرقابل حل شده است. اگر من يک يهودي بودم به صهيونيست ها مي گفتم اينقدر احمق نباشيد که به تروريسم دست بزنيد، يهوديان بايد با اعراب رابطه برقرار کنند، دست دوستي به سوي آنان دراز کنند و نبايد به کمک امريکا و انگليس اتکا کنند، يهوديان بايد مطابق آنچه يهوه بر آنان نازل کرده ، عمل کنند.»

منبع:روزنامه جام جم

 

صفحه1 از5