14 آذر, 1399

ورود به اکانت شما

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا بخاطر بسپار

ایجاد حساب کاربری

فیلد های ستاره دار را پر کنید.
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تکرار رمز عبور *
ایمیل *
تکرار ایمیل *
کپچا *
بارگذاری کپچا
آمريكا و متحدانش قصد دارند، با اتخاذ ديپلماسي گام به گام و صدورقطعنامه هاي زنجيره اي (1696، 1737 و 1747 و...)، براساس بند 41منشور ملل متحد، جمهوري اسلامي ايران را در تداوم فعاليت هاي صلح آميز هسته اي خود منزوي سازند و از طرفي با توجه به شاخصه تكثر قومي ـ فرقه اي در ايران، همسو با افزايش تهديدهاي برون مرزي،محيط دروني را نيز از طريق تحريك گروه هاي قومي، فرقه اي، صنفي ودانشجويي و استفاده ابزاري از مفهوم حمايت از حقوق بشر به تنش وناآرامي بكشانند تا ايران را در عرصه سياستگذاري خارجي، به ويژه درچهار حوزه عراق، حمايت از جنبش هاي اسلامي، فرآيند صلح خاورميانه و نهادينه كردن دانش هسته اي بومي به ديپلماسي انفعالي وادارد كه در صورت تحقق، مي تواند جايگاه و نقش ايران را در بروندادمعادلات سياسي ـ امنيتي منطقه به شدت كاهش دهد.
 

 
در نتيجه شايسته است نهادهاي سياسي ـ امنيتي و مراكز پژوهشي، در راستاي تضمين امنيت ملي و مديريت بحران، راهكارهاي مناسب را در قبال سناريوهاي تهديد زا برنامه ريزي كنند كه موفقيت آن به اين امر بستگي دارد كه نخست، استراتژي نيروهاي مخالف را به خوبي تبيين وشناسايي كنيم، آن گاه پاداستراتژي مناسب را براي خنثي سازي آن دردستور كار قرار دهيم.
مهم ترين محورهاي استراتژي امريكا و متحدانش براي مهار ايران هسته اي عبارت است از:

1. بهره برداري از راهبرد چند جانبه گرايانه

ايالات متحده در راستاي سياست (چماق و هويج) برنامه ريزي مي كند كه به صورت هدفمند و پلكاني در سه حوزه اقتصادي، سياسي وامنيتي به ايران فشار وارد آورد!امريكا با امنيتي كردن پرونده هسته اي و ايجاد تصويري مجازي ازقابليت هاي اتمي ايران، قصد دارد كه نه تنها از شكل گيري يك ائتلاف منطقه اي جلوگيري كند، بلكه موجب انزاي ايران در جامعه بين المللي گردد.در حوزه امنيتي هدف مطلوب آمريكا اين است كه به تدريج، نقش وجايگاه ناتوان را در پرونده هسته اي ايران فعال سازد. ايالات متحده اقدام نامشروع خود را با استناد به ترتيبات و اسناد (W assenayA rrangment)، ابتكار امنيتي اشاعه (PST)، مواد (24) و (25) منشورملل متحد، رژيم كنترل تكنولوژي موشكي (MTCR) و قطعنامه 1540شوراي امنيت توجيه مي كند.از طرفي موفقيت آمريكا در تصويب قطعنامه هاي زنجيره اي مي تواند،مشروعيت حقوقي لازم را در جهت افزايش فشارهاي اقتصادي، سياسي و نظامي براي ايالات متحده فراهم آورد، زيرا مصوبات شوراي امنيت درذيل فصل هفتم منشور، در حكم يك قانون بين المللي است كه براي كليه كشورهاي عضو لازم الاجرا است و ايالات متحده خواهد توانست،بستر لازم را براي منزوي كردن ايران و همراهي افكار عمومي به وجودآورد.

2. گسترش اختلاف ميان رجال حاكميت و كاهش پشتوانه مردمي درحمايت از دانش هسته اي بومي

تحليل گران سياسي امريكا ارزيابي مي كنند كه هر ميزان دامنه تحريم ها و جنگ رواني افزايش يابد، موجب دو دستگي در ميان سطوح حاكميت در نحوه تقابل با پرونده هسته اي مي گردد و اين امر موجب مي شود كه در مواقع بحران، بتوانند يك نظام فكري منسجم را عملياتي كنند؛ به گونه اي كه آثار اين اختلاف رويه خود را در سطح جامعه نيزآشكار ساخته و بر ميزان حمايت مردمي در عرصه ديپلماسي هسته اي نظام تأثير منفي خواهد گذاشت.تحليل گران غربي مدعي اند كه هرگونه تضعيف نظام تصميم گيري ايران، در مورد موضوع هاي استراتژي و راهبردي، مي تواند در نهايت آسيب پذيري نظام را در هر دو بعد داخلي و خارجي افزايش دهد و درصورت تحقق، مكانيزم هاي تغيير رفتار يا تغيير رژيم را در اختيارسياستگذاران امريكايي قرار دهد؛ به عبارت ديگر، ايالات متحده برنامه ريزي مي كند كه با تهديد به افزايش دامنه تحريم ها و بزرگنمايي آن، از طريق جنگ رسانه اي، ايجاد يك آرايش نظامي از طريق اعزام ناوهاي نظامي خودبه خليج فارس، انقعاد پيمان هاي نظامي ـ دفاعي باكشورهاي منطقه، ترسيم موضوع هسته اي ايران به صورت يك بحران و تهديد كننده صلح و ثبات منطقه اي و تعريف كاركردهاي نوين براي ناتو، نوعي اخلال و نگراني در نظام فكري رجال سياسي ـ نظامي ايران به وجود آورند كه پيامد آن، افزايش ضريب خطاهاي استراتژيك وكاهش وحدت كلمه در ميان ساختارهاي سياسي ـ نظامي كشور خواهدبود.
قطعنامه هاي زنجيره اي (1696، 1737 و 1747) براي دستيابي به يكسري اهداف از پيش تعيين شده صادر گرديده كه به بعضي آنها به صورت صريح در مفاد قطعنامه اشاره شده است ؛ مانند توقف غني سازي اورانيوم و پروژه آب سنگين اراك. از طرفي بعضي اهداف نيز تبعات غيرمستقيم قطعنامه است ؛ مانند ايجاد جنگ رواني، بي ثباتي اقتصادي،فرار سرمايه ها و....تحليل گران امريكايي ارزيابي مي كنند كه پس از صدور قطعنامه، تاچه ميزان توانسته اند، به اهداف مستقيم و غير مستقيم دست يابند كه نتيجه آن تأثير مستقيمي بر نحوه ديپلماسي گام به گام امريكا خواهدداشت.

3. گسترش فرآيند نظارت بر تجارت خارجي ايران

يكي از اهداف ايالات متحده اين است كه با تصويب تحريم هاي جزئي و گسترش هدفمند آن، زمينه هاي بازرسي از كشتي هاي تجاري ايران به بهانه جلوگيري از قاچاق مواد هسته اي و تسليحات موشكي فراهم سازد كه مي تواند، بستر لازم را براي شرح درگيرهاي نظامي محدود و گسترش آن فراهم ساخته و از طرفي حضور نظامي خود يا ناتورا در ترتبيات امنيتي خليج فارس توجيه كند. امريكا ادعا مي كند كه تحريم هاي موشكي و هسته اي ايران موجب مي گردد كه ايران مواد اوليه مورد نياز خود را با هزينه بالاتر از كشورها يا گروه هاي ثالث تأمين كند ودر قالب حمل مواد مجاز، به انتقال و قاچاق مواد هسته اي و موشكي اقدام كند و با اين بهانه و به عنوان بازوي اجرايي سازمان ملل، بازرسي ونظارت بر كشتي هاي تجاري ايران را افزايش دهد كه اين امر خودمي تواند تأثير منفي بر تجارت خارجي ايران داشته باشد.

4. سياست گروكشي از پرونده هسته اي ايران

بي ترديد تعليق غني سازي اورانيوم و توقف ساخت پروژه آب سنگين اراك، موجب لغو تحريم هاي هسته اي و موشكي نخواهد شد و امريكاتلاش مي كند، با بهانه اينكه فرآيند اعتماد سازي، ابهام زدايي و راستي آزمايي به زمان و همكاري هاي بيشتر نياز دارد، پرونده هسته اي ايران رادر شوراي امنيت نگه دارد تا براي حل چالش هاي خود در حوزه هاي ديگر، از آن به عنوان يك برگ برنده بهره برداري كند. شايان ذكر است كه پيش از ارجاع پرونده به شوراي امنيت، ابتكار عمل در دست روسيه وچين قرار داشت ؛ ولي با تثبيت پرونده در شوراي امنيت تا حدود زيادي قدرت مانور اين دو كشور كاهش يافته است.
امريكا ادعا مي كند كه تكميل مجتمع آب سنگين اراك مي تواند،پلوتونيم لازم براي ساخت تسليحات هسته اي را در اختيار وزارت دفاع ايران قرار دهد.ايالات متحده مايل است، مشكلات خود را با ايران، از طريق (معامله كلان) حل و فصل سازد؛ به گونه اي كه در درون ظرف پيشنهادي موضوع هسته اي، مسئله عراق، فرآيند نقشه راه و گروه هاي تروريستي قرار داشته باشند و براساس قاعده بازي برد ـ برد، دو طرف به يك توافق مرضي الطرفين دست يابند.

5. تضعيف جايگاه و نقش اصلي باز دارندگي در دكترين امنيت ملي ايران

مفاد دو قطعنامه 1737 و 1747 به گونه اي تدوين و ساماندهي شده است كه تا حدود زيادي توان باز دارندگي نظامي ـ رواني ايران را درمعادلات امنيتي منطقه كاهش مي دهد؛ به عبارت ديگر، جلوگيري ازپيشرفت دانش هسته اي بومي در چار چوب معاهدات بين المللي مي تواند، باز دارندگي رواني و جلوگيري از توسعه توانمندي موشكي ايران را در پي داشته باشد و با توجه به اينكه الگوي نظام مبتني بر خاورميانه الگويي امنيت محور است، هرگونه كاهش توان باز دارندگي دردكترين نظامي - امنيتي ايران مي تواند، آسيب هاي جدي را به اركان امنيت ملي وارد سازد.
در بند هفتم قطعنامه 1737 تحريم ها فقط شامل مواد هسته اي وموشكي مي شد؛ ولي در بند پنجم قطعنامه 1747، تحريم ها به تسليحات متعارف نيز تعميم داده شد كه بعضي موارد آن عبارت است ازهليكوپترهاي تهاجمي، رزم ناوها، ماشين آلات زرهي جنگي،سيستم هاي توپخانه با كاليبر بالا و سيستم هاي موشكي.از طرف ديگر، در قطعنامه 1747 از كشورهاي عضو سازمان ملل خواسته شده، از ارائه هر نوع آموزش فني، كمك مال و سرمايه گذاري درزمينه تسليحات متعارف احتياط كنند. استراتژي آمريكا در قبال ايران،بر مبناي سياست (چماق و هويج) است ؛ به گونه اي كه قيد شده است،در صورت توقف غني سازي اورانيوم، تحريم هاي ذكر شده در 2،4،5،6 و7 معلق خواهد شد، در غير اين صورت ظرف دو ماه پس از گزارش محمدالبرادعي، تحريم هاي جديدي را در چار چوب بند 41 فصل هفتم منشورملل متحد اعمال مي كند.در قطعنامه 1747، بانك سپه كه پيش تر مورد تحريم يكجانبه امريكاقرار داشت، به ليست تحريم هاي بين المللي اضافه شد.

راهكارهاي ج.ا. ايران

ايران به منظور اتحاد پاداستراتژي كار آمد، شايسته است به محورهاي زير توجه كند:
1. ايران از بعد امنيتي، اهداف سند چشم انداز بيست ساله رابرنامه ريزي كرده است تا به يك قدرت منطقه اي تبديل گردد و با توجه به هسته اي شدن هند و پاكستان و زرادخانه هاي اتمي اسرائيل، هرگونه توسعه دانش هسته اي بومي، از لحاظ رواني مي تواند در الگوي ترتيبات امنيتي خاورميانه داشته باشد و هرگونه عقب نشيني از آن مي تواند، درچار چوب (اصل تحقيق و توسعه R&D) آسيب هاي جدي را به خودباوري و استقلال نخبگان علمي كشور وارد سازد ؛ در حالي كه دولت متعهد است، بسترهاي لازم را براي توسعه پژوهش، به ويژه در عرصه فن آوري هاي نوين فراهم آورد؛ ليكن هسته اي شدن ايران در صورتي محقق مي گردد كه نوعي انسجام فكري ـ رويه اي ميان رجال حاكميت،در نحوه شناسايي بازيگران، تاثيرگذاران، انتخاب قاعده بازي و محيطبازي (كه به سمت يك محيط امنيتي شده در حال حركت است) صورت پذيرد و با توجه به سه مؤلفه عقلانيت، منفعت و مصلحت به يك فرمول مرضي الطرفين كه بتواند، منافع ملي و مصالح عاليه نظام را تأمين سازددست يابند.
سياستگذاران ايران شايسته است، با اتخاذ پاداستراتژي مناسب،تلاش كنند كه ملاحظات سياسي ـ امنيتي غرب را در اتخاذ گزينه تقابل افزايش دهند، زيرا تداوم تصويب قطعنامه هاي زنجيره اي، به معناي حاكم شدن (بازي با حاصل جمع صفر Zero-sum Game) است ؛ بدين معنا كه هر ميزان ايالات متحده بتواند، نظر مثبت شوراي امنيت را براي صدور قطعنامه جديد به دست آورد، به همان ميزان براي امريكا فرصت و به عكس براي ايران ضرر خواهد بود؛ براي مثال بودجه سالانه ايران،حساسيت قابل توجهي به واردات بنزين و صادرات نفت و گاز دارد و باتوجه به اينكه هشتاد درصد در آمد صادراتي ايران از محل صدورانرژي هاي فسيلي تأمين مي شود ؛ هرگونه گسترش دامنه تحريم هابراساس بند (41) فصل هفتم منشور ملل متحد، مي تواند تبعات منفي بر درآمد سرانه ملي و توسعه پايدار كشور در ميان مدت داشته باشد.براي خنثي سازي اين استراتژي امريكا، لازم است كارگزاران سياسي،نظامي و امنيتي در مورد اولويت هاي امنيت ملي و سايت خارجي به يك خرد جمعي دست يابند و توصيه مي شود، به منظور اينكه وحدت كلمه داراي ثبات باشد، در مورد راهبردها و رويه ها نيز اتفاق نظر نسبي ميان رجال حاكميت به وجود آيد.
2. اتخاذ ديپلماسي چند جانبه و انعطاف پذيري
از عوامل تأثير گذار در تداوم گزينه تقابل امريكا اين است كه جامعه جهاني به ويژه بازيگران مهم نظامي بين الملل، در عمل تا چه ميزان به مفاد قطعنامه متعهد خواهند بود و از طرفي روسيه، چين و فرانسه، به عنوان سه عضو داراي حق وتو، تا چه اندازه حاضراند، در مقابل يك جانبه گرايي امريكا و تحديد منافع اقتصادي خود هزينه كنند.
از طرفي كشورهاي اروپايي نيز مايلند، پرونده هسته اي ايران، ازطريق مذاكرات انتقادي حل و فصل شود، زيرا پيش بيني مي كنند كه تداوم تصويب قطعنامه هاي زنجيره اي مي تواند، چالش فرآروي ثبات نظام سياسي ـ امنيتي خاورميانه را از فاز مشكل وارد فاز بحران سازد كه كنترل آن براي قدرت هاي فرا منطقه اي نيز دشوار خواهد بود، به ويژه اينكه دولت بوش در سال 2007، در زمينه مشخص كردن يك جدول زماني براي استراتژي خروج از عراق تحت فشار خواهد بود.
نكته قابل ملاحظه اينكه كشورهاي عربي منطقه نيز خواهان جلوگيري از شكل گيري يك ايران هسته اي مقتدر در همسايگي خودهستند و منافع ملي آنان ايجاب مي كند، از صدور قطعنامه هاي شوراي امنيت در چار چوب بند 41 فصل هفتم منشور ملل متحد حمايت كنندكه از مصاديق آن مي توان به رأي مثبت قطر به دو قطعنامه 1737 و1747 اشاره كرد؛ ولي اين كشورها مخالف حاد شدن موضوع هسته اي ايران و تصميم گيري شوراي امنيت براساس بند (42) منشور ملل متحدهستند، زيرا اين امر مي تواند موجب فرار سرمايه ها از اين كشورها، افت شديد شاخص هاي سهام و ايجاد بي ثباتي و نا امني در داخل اين كشورها گردد.
لازم به يادآوري است كه جمهوري اسلامي ايران، به منظور جلب اعتماد كشورهاي عربي منطقه، شايسته است اقدام هاي زير را انجام دهد:
ـ تلاش براي تشكيل يك منشور امنيتي منطقه اي.
ـ بازديد كارشناسان كشورهاي همسايه از تأسيسات هسته اي ايران.
ـ تعلق منافع توسعه دانش هسته اي صلح آميز ايران براي كل جهان اسلام.
به منظور تضمين منافع و امنيت ملي، شايسته است ديپلماسي هسته اي ايران انعطاف پذير، چند جانبه، هدفمند و عقلاني باشد كه (ديپلماسي نگاه به شرق) نيز جزئي از آن خواهد بود؛ ولي تمركز صرف بر مذاكره با چين و روسيه، فقط قدرت مانور و چانه زني تيم مذاكره كننده هسته اي را كاهش مي دهد.اگر روسيه و چين احساس كنند كه ايران در ديپلماسي هسته اي خود،اين قدرت نرم را دارد كه بازيگران فرا منطقه اي و تأثيرگذار ديگر را نيزوارد عرصه كند، ملاحظات سياسي ـ امنيتي اين دو كشور، در نگاه ابزاري به ايران افزايش خواهد يافت.در اين چار چوب، مذاكره مستقيم يا غير مستقيم با هر يك از پنج عضو دايم شوراي امنيت، آلمان (زيرا اين كشور از اول ژانويه 2007رياست اتحاديه اروپا و هشت كشور صنعتي جهان را به عهده گرفته است)، مدير كل آژانس بين الملل انرژي اتمي، اعضاي غير دايم شوراي امنيت، تروئيكاي جنبش عدم تعهد و كشورهاي مهم منطقه توصيه مي گردد.
ازطرفي، لزوم ديپلماسي چند جانبه كارآمد اين است كه همخواني بيشتري ميان سياست خارجي (وزارت خارجه) و ديپلماسي هسته اي (شورايعالي امنيت ملي) صورت گيرد، تا تداعي كننده پارادوكس درتصميم هاي راهبردي كارگزاران نظام نباشد.
هدف ديپلماسي هسته اي در شرايط كنوني، بايد بستر سازي براي ارجاع مجدد پرونده اتمي ايران به شوراي حكام، يا حداقل ايجاد تأثيرزماني براي نشست بعدي شوراي امنيت باشد.با توجه به پيروزي دموكرات ها در كنگره امريكا و از طرفي نقش وجايگاه لابي گري در سياستگذاري خارجي ايالات متحده، به ويژه مجلس سنا و مراكز پژوهشي، توصيه مي شود، لابي هاي سياسي نزديك به ايران در داخل آمريكا فعال شده و در صورت امكان، نشست ها وهمايش هايي در مراكز علمي ـ پژوهشي اين كشور در زمينه صلح آميزبودن فعاليت هاي هسته اي ايران برگزار شود.
همانطور كه يكي از اهداف امريكا از تداوم تصويب قطعنامه هاي زنجيره اي، ايجاد اختلاف و دو دستگي در ميان رجال سياسي است،يكي از پاداستراتژي هاي ايران نيز بايستي نفوذ در ميان رجال سياسي امريكا، به ويژه در كنگره باشد.توصيه مي شود، دو وزارتخانه اطلاعات و امور خارجه، اين تاكتيك رابسيار خزنده، محرمانه، هدفمند و در اسرع وقت انجام دهند.در شرايط كنوني توصيه مي شود، ايران به توسعه فعاليت هاي صلح آميزخود ادامه دهد و ضمن تداوم و تاكيد بر تداوم گفت و گوها، بر پايبندي خود به معاهده NPTاصرار ورزد و راهبردي را انتخاب كند كه به سه مقوله عزت، حكمت و مصلحت نزديك باشد كه همانا تداوم تعامل مثبت با جامعه جهاني و آژانس بين المللي انرژي اتمي است، زيرا هر دوگزينه تفريط (وادادگي) و افراط (تقابل) به عقلانيت نزديك نيست، زيرااگر كره شمالي با استناد به ماده دهم NPT از معاهده خارج مي گردد،صرف آن توليد بمب اتمي و باج گيري هسته اي است ؛ در حالي كه تسليحات اتمي جايگاهي را در دكترين دفاعي و فقهي ايران ندارد و خوديكي از قربانيان تسليحات كشتار جمعي است.
از طرف ديگر، معادلات سياسي ـ امنيتي خاورميانه به سمتي حركت مي كند كه امريكا به پذيرش نقش فعال ايران در تثبيت ترتيبات امنيتي خاورميانه نيازمند است و پيش بيني مي گردد كه در كوتاه مدت، به صورت غير مستقيم، تمايل خود را بر مذاكرات ؛ ايران در دو موضوع عراق و پرونده هسته اي اعلام كند كه بهره گيري مطلوب از اين فرصت، به ميزان توانمندي ديپلمات ها در چانه زني سياسي بستگي خواهد داشت.
3. اتخاذ راهكارهاي حقوقي در مجامع بين المللي، مانند دادگاه (لاهه)، همسو با ديپلماسي چند جانبه ايران با استناد به نقض هنجارهاي حقوق بين الملل مي تواند، مشروعيت حقوقي اقدام هاي بعدي شوراي امنيت را زير سؤال ببرد.براي مثال تصميم شوراي امنيت در قبال پرونده هسته اي ايران با(بنديك ماده دو منشور ملل متحد) مبني بر (اصل حاكميت برابركشورها) تناقض دارد، زيرا هند و پاكستان به آزمايش هاي هسته اي خود ادامه مي دهند و از طرفي نخست وزير رژيم صهيونيستي به صراحت اعلام مي كند كه داراي بمب هسته اي است كه يكي ازشاخص هاي تهديد صلح و امنيت منطقه اي براساس ماده 39 منشورملل متحد است ؛ در حالي كه شوراي امنيت براساس ماده (24) منشور،مؤظف است كه در زمينه اجراي اهداف سازمان ملل، هيچ گونه تبعيض قائل نگردد.
بنابراين، حكمت، منفعت و مصلحت حكم مي كند كه ديپلماسي جامعه هسته اي ايران در سه روي كرد سياسي، حقوقي و امنيتي به صورت همزمان و سريع فعال گردد تا بتوانيم، در ميان مدت، شاهد تغييرموازنه قوا در پرونده هسته اي ايران باشيم.
به منظور جلوگيري از اتلاف وقت و مديريت كار آمد، توصيه مي شود،ديپلماسي هسته اي ايران از طريق شوراي عالي امنيت ملي كاناليزه ومطرح گردد، زيرا در اين شورا اكثر رجال سياسي، امنيتي و نظامي حضوردارند و بهتر مي توان، به انسجام فكري ـ رويه اي دست يافت.
4. استفاده از تاكتيك هاي جنگ رواني متقابل يكي از اهداف ايالات متحده از تصويب قطعنامه 1747، ايجاد وگسترش جنگ رواني است. بنابراين شايسته است كه بعضي واكنش هاي ايران جنبه رواني داشته باشد كه بعضي مصاديق آن عبارت است از:
ـ اظهار دبير شوراي عالي امنيت ملي در پكن، مبني بر اينكه افزايش فشارهاي سياسي غرب مي تواند موجب تجديد نظر ايران در معاهده NPT گردد.ـ تصويب طرح دو فوريتي مجلس شوراي اسلامي با عنوان (الزام دولت به تجديد نظر در همكاري با آژانس بين المللي انرژي اتمي) كه به دولت اين اختيار را مي دهد كه متناسب با شرايط حاكم بر پرونده هسته اي ايران، واكنش هاي لازم را اتخاذ كند.ـ فرمايشات مقام معظم رهبري درمشهد كه فرمودند: (اگر غرب بخواهد در برخورد با پرونده هسته اي ايران بي قانوني كند، جمهوري اسلامي ايران نيز مي تواند بي قانوني كند و خواهد كرد). يا سخن ايشان كه فرمودند: (هرگونه حمله امريكا به ايران باعث خواهد شد، كل منافع امريكا در جهان در معرض تهديد و آسيب قرار گيرد).
در نتيجه مي توان گفت : اگر موضع گيري ها در زمان مناسب برنامه ريزي شود، از لحاظ رواني مي تواند، نظام فكري سلطه گران رابراي تداوم تصويب قطعنامه هاي زنجيره اي يا اتخاذ گزينه تقابل تحت فشار قرار دهد.
در پايان گزارشي مي توان اعلام كرد كه در قطعنامه هاي 1747 جايگاه تحريم هاي مالي پر رنگ تر است كه لازم است، (كميته بررسي تحريم)ها در شوراي عالي امنيت ملي، تبعات اين نوع تحريم ها را دراقتصاد كلان كشور و تأمين بودجه بررسي كند؛ از طرف ديگر شوراي امنيت براي اتفاق نظر در مورد قطعنامه 1737، چهارماه زمان برد؛ ولي مدت لازم براي دستيابي به اجماع در مورد قطعنامه 1747 فقط يك ماه بود. در نتيجه شايسته است، ديپلماسي هسته اي و سياست خارجي ايران طوري مديريت شود كه بستر واگرايي ميان گروه 1+5 را فراهم سازد؛ به گونه اي كه مطلوبيت تعامل براي آنان بيشتر از گزينه تقابل باشد.
 
نويسنده: مصطفي دلاورپور اقدم
بدون شک، اسلام در دهه های اخیر از صورت یک دین الهی صرف بیرون آمده و به عاملی سیاسی – مذهبی در عرصه ی روابط بین المللی تبدیل شده است. در ریشه یابی این تحول، بر عوامل گوناگونی انگشت گذاشته شده است، عواملی مانند وقوع انقلاب اسلامی ایران، از پا افتادن کمونیزم و ... .
 


اما باید توجه داشت که مسأله تنها مربوط به اسلام نیست، بلکه مذهب به طور کلی مورد توجه مردم قرار گرفته و نقش جدیدی در صحنه ی بین الملل یافته است. اما از آن جا که اسلام بیشترین توان و ظرفیت را برا عمل سیاسی دارد، توانسته است نسبت به رقبای خود آثار بیشتری بر جای گذارد. ضمناً باید این نکته را یاد آوری کرد که پدیده ی احیای اسلامی در زمان ما پدیده ای تازه و یگانه نیست، بلکه می توان آن را پدیده ای گردشی(1) دانست که هر وقت شرایط مساعدی یافته، بروز کرده است. اسلام در دهه های آخر قرن نوزدهم در آفریقای غربی و در دهه های دوم و سوم قرن بیستم در خاورمیانه، دوره هایی از بازخیزی را پشت سر گذراده که اهداف مطرح شده در آن جنبش ها تحت عنون مبارزه با استعمار غرب، با شعارهای اسلام گرایانه ی زمان ما شباهت دارد.
ذکر این مطلب نیز لازم است که آن چه امروز به عنوان اسلام در جهان مطرح است و ما در صدد بررسی نقش و اهمیت آن در روابط بین الملل هستیم، در غرب بیشتر به صورت بنیادگرایی اسلامی معرفی می شود که در مقدمه ی مبحث جنبش های اسلامی معاصر(2) از آن به عنوان رادیکالیسم اسلامی یاد خواهیم کرد.

1. ریشه ها و عوامل رشد مذهب در زمان حاضر

مونتگمری وات مستشرق(3) انگلیسی در هه ی 60 پیش بینی کرده بود که تا سال 2000، اسلام و چند مذهب دیگر به نیروهای سیاسی مهم و تعیین کننده در جهان تبدیل خواهند شد.(4) وی استدلال کرده است که تنها مذهب توانایی آن را دارد که پیروان خود را برای دفاع از اهداف و اعتقادات شان تا سر حدّ مرگ بسیج کند.
ریچارد نیکسون نیز در کتابی با نام «فراتر از صلح» (5) نوشته است:
مذهب قرن ها محرک انسان ها بوده و توانسته است قلوب پیروانش را تسخیر نماید، در حالی که دولت از چنین کاری عاجز است.(6) وی به سیاست مداران آمریکایی توصیه کرده بود که مذهب را به عنوان عاملی برای تحقق اهداف ملی جدی بگیرند.
به عقیده ی ژیل کیپل، بازگشت به متون مقدس مذهبی به منظور بیرون کشیدن قواعد و قوانین هدایت جامعه، پدیده ای نو در ربع آخر سده ی بیستم است و یشه های مشترکی در میان مسلمانان، مسیحیان و یهودیان دارد.در ظرف 15 سال، از 1975 تا 1990، این ادیان موفق شده اند سر در گمی پیروان خود در برابر بحران تجدد را مبدل به عقیده ی نوسازی دوباره ی جهان کنند؛ عقیده ای که ریشه ی آن به مبانی جامعه ای ایده آل که در متون مقدس مطرح شده است باز می گردد.
به نظر این نویسنده، علت این تحول و رشد عقیده ی مذهبی، از بین رفتن اطمینان خاطرهایی است که از پیشرفت علوم تکنولوژی، به خصوص از شروع نیمه ی دوم قرن بیستم ناشی شده است.(7) نظام سرمایه داری هر چند سدهای فقر و بیماری و نظایر آن را شکست، اما انفجار جمعیت، گسترش بیماری ایدز، آلودگی کره ی زمین و بحران های انرژی را جایگزین آن نمود.
عامل دیگر، از میان رفتن امید و انتظاری بود که از کمونیسم در قرن بیستم می رفت.در سال 1989 سردمداران کمونیسم رسماً اعتراف نمودند که طرح های ایشان برای پی ریزی جامعه ای ایده آل به شکست انجامیده است.در چنین موقعیت نهضت های مذهبی نخست می کوشند ابهام و آشفتگی جهان را در نزد پیروان شان با مطرح کردن دوباره ی مکتب های مذهبی پاسخ گویند و در مرحله ی بعد، طرح هایی برای دگرگونی نظم اجتماعی با تکیه بر فرمان های انجیل و قرآن ارایه کنند.از حدود سال 1975 به بعد، بحثی پیرامون مسیحی ساختن دوباره ی اروپا بر سر زبان ها افتاد. کارتر و ریگان برای پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری به مفاهیم و شعارهای مذهبی روی آوردند و از قدرت نهادهای مذهبی بهره جستند.

2. علل اهمیت یافتن اسلام در عصر حاضر

جدا از دلایلی که در بالا به عنوان زمینه های رشد مذهب به طور عام ذکر شد، دلایل ویژه تری وجود دارد که نقش اسلام را در عرصه ی روابط بین الملل افزایش داده است. پاره ای از این عوامل و دلایل عبارتند از:

الف) انقلاب اسلامی ایران

انقلاب ایران را می توان سرآغاز رشد اسلام گرایی در دهه های اخیر دانست. به عقیده ی فرد هالیدی، انقلاب اسلامی ایران، نخستین انقلاب در تاریخ جدید(8) است که ایدئولوژی حاکم، شکل سازمان، اعضای رهبری کننده و هدف های اعلام شده ی آن، همه در ظاهر و باطن مذهبی بوده است.(9)
این وجهه ی مذهبی در کنار رویدادهای هم زمان با آن، ناگهان توجه جهان را به اسلام جلب کرد. در سال 1979 افغانستان به وسیله ی نیروهای شوروی اشغال شد که با ایستادگی اسلامی ملت افغانستان رو به رو گردید؛ مسجد الحرام در مکه به تصرف مخالفان رژیم سعودی در آمد. دو سال بعد انور سادات توسط بنیادگرایان ترور شد و در سال 1982 درگیری هایی در سوریه روی داد که به قول منابع غربی، بنیادگرایی اسلامی در همه ی آن ها نقش داشت.
از طرف دیگر، انقلاب اسلامی در کشوری به وقوع پیوسته بود که غرب آن را جزیره ی ثبات در منطقه می خواند. مجموعه ی این عوامل باعث شد که انقلاب اسلامی ایران به عنوان منشأ بیدارگری اسلامی، چه برای غرب و چه برای مسلمانان، به حساب آید.

ب) شکست ایدئولوژی های غیر اسلامی

شکست کمونیسم نه تنها به عنوان از بین رفتن همه ی وعده هایی که برای برقراری عدالت اقتصادی و اجتماعی و مبارزه با سلطه داده شده بود، تلقی گردید، بلکه با فروپاشی شوروی و تقسیم آن، جمهوری های مسلمان نشین در آسیای میانه و قفقاز پدید آمدند که وجه غالب در اکثر آن ها اسلام بود.تلقی مسلمانان از علت افول کمونیسم، ویژگی ضد دینی آن بود و اینک مسلمانان می خواستند با انجام وظایف اسلامی، هویت خود را اثبات کنند. از سوی دیگر، کشورهای عرب پس از سال ها سر دادن شعار ناسیونالیسم عربی نتوانستند اسراییل را از سرزمین های اشغالی برانند و در جریان جنگ خلیج فارس وحدت آن ها عملاً از بین رفت.در همین زمینه، شعار ناسیونالیسم در کشورهای مسلمان حتی پیش از اضمحلال کمونیسم در شوروی، خاصیت خود را از دست داده و راه به جایی نبرده بود، لذا تنها عامل اسلام مورد توجه قرار می گرفت.

ج) بحران هویت در کشورهای مسلمان

جیمز پیسکاتوری می گوید:
بیشتر مسلمانان عقیده دارند که در جهان کنونی پس از آن همه تلاش به منظور در انداختن طرحی نو برای سیاست، رهبران شان هم چنان مشغول چپاول و آلوده به فسادند و مردم بازنده ی اصلی بوده اند، لذا اسلام را به عنوان عاملی نجات بخش می نگرند. این تصور عمومی در بین همه ی فرقه ها و مذاهب اسلامی وجود دارد و سه عامل در آن ها مشترک است، اسلام، سیاست و آینده(10)
راشد الغنوشی، یکی از رهبران جنبش اسلامی که توسط رژیم تونس تبعید شده است می گوید:
غریبان به ما می گویند برای این که به مدرنیزاسیون دست پیدا کنیم باید هویت خود را کنار بگذاریم. این همان کاری بود که آتاتورک در ترکیه و بورقیبه در تونس کردند. در نهایت آن ها هویت شان را از دست دادند و به مدرنیزاسیون هم دست نیافتند».(11)
یکی از تحلیل گران سیاسی دانشگاه استانبول در مورد مقبولیت حزب اسلامی رفاه در ترکیه گفته است: ترک ها خانه، تحصیلات و دیگر فرصت های یک زندگی مدرن را می خواهند؛ ترک ها همه ی احزاب را امتحان کرده اند و امیدواراند اکنون حزب رفاه خواسته هایشان را بر آورد. بسیاری از صاحب نظران بر این باورند که شکست سیاست های غربی، مسلمانان را به سوی اسلام سوق داده است.

3. اصول گرایی اسلامی جانشین کمونیسم

رییس جمهور آمریکا در گزارش سال 1991 خود به کنگره اظهار داشت که پس از سقوط امپراتوری شرق، منافع آمریکا دیگر از سوی یک ابر قدرت اتمی تهدید نمی شود، بلکه تهدیدات جدی برای منافع و امنیت ملی آمریکا عبارت است از: 1. بنیادگرایی، 2. قوم گرایی(12)، تشنجات منطقه ای.وی صریحاً گفت که آمریکا برنده ی جنگ خلیج فارس است و رد نظم نوین جهانی رهبر غرب و رهبر جهان خواهد بود(13) این جملات، آشکارا تقابل سیاست خارجی آمریکا با پدیده ی بنیادگرایی اسلامی را نشان می دهد. در مقاله ای در نیویورک تایمز به چاپ رسیده گفته شده است که بنیادگرایی اسلامی به سرعت به صورت مهم ترین تهدید فاشیسم در دهه ی 30 و کمونیسم در دهه ی 50 داشتند. هم چنین نویسنده ی مقاله، بنیادگرایی را مترادف با فناتیزم گرفته و ادعا کرده است که این پدیده اصولاً مخالف رژیم های سکولار و مدرن و در صدد از بین بردن آن هاست.(14)
این نمونه در کنار بسیاری از نمونه های مشابه، این پرسش اساسی را مطرح می کند که آیا به راستی خط بنیادگرایی اسلامی برای غرب تا چه حد مهم و جدی است؟ برخی معتقدند که غرب خود خطر بنیادگرایی را تا این اندازه دامن زده است. چرا که می بینیم آمریکا و غرب با کشورهایی مانند عربستان و پاکستان که مقررات اسلامی را بعضاً به گونه ای خشک و انعطاف ناپذیر اجرا می کنند مشکلی ندارند. از جانب دیگر، تا پیش از انقلاب اسلامی ایران و پایان جنگ سرد، جنبش های اسلامی نه تنها به عنوان خطر تلقی نمی شدند، بلکه برای غرب و آمریکا هم مفید بودند، زیرا به عنوان اهرم هایی بر ضد ملیت گرایی و کمونیسم عمل می کردند. انور سادات جنبش های اسلامی را تقویت کرد تا به کمک آن ها در برابر ناسیونالیسم ناصری در مصر بایستد؛ یا آمریکا در جریان اشغال افغانستان توسط شوروی، سه میلیارد دلار به مسلمانان افغانستان کمک کرد تا در برابر نفوذ کمونیسم مقاومت کنند.
به عقیده ی برخی، پایان جنگ سرد در آغاز دهه ی 90، استراتژیست های نظامی در غرب را بر آن داشت تا در صدد یافتن دشمن تازه ای بر آیند. آنان سرانجام به عنوان بهترین انتخاب، بنیادگرایی اسلامی را یافتند و آن را در شکل جدیدی از جنگ های صلیبی مسیحیان در مناقشات بین المللی مطرح ساختند. پاتریک بوکانان(15) در این باره می گوید:
برای بعضی از آمریکایی ها که در جستجوی یک دشمن جدید برای غرب هستند تا بتوانند بعد از مرگ کونیسم قدرت و توانشان را درباره ی آن به کار گیرند، اسلام بهترین انتخاب است. اما معرفی اسلام به عنوان دشمن ایالات متحده، اعلام جنگ سرد دومی است که هیچ معلوم نیست مانند جنگ سرد اول با پیروزی آمریکا به پایان رسد.(16)
بسیاری از صاحب نظران در رشته ی روابط بین الملل عقیده دارند که نباید همه را از خطر اسلام در دهه ی 90 ترساند و معتقد شد که حتماً برخوردی میان غرب و اسلام به وجود آمده یا جنگ های صلیبی در حال تکرار است.برخی از این نویسندگان می کوشند بین اسلامِ ایران و لبنان با اسلامِ کشورهای دیگر فرق بگذارند و ثابت کنند که اسلام ذاتاً با غرب دشمنی ندارد.جیمز پیسکاتوری می نویسد:
غرب باید بین اسلامِ ایران و نظایر آن با اسلامِ آسیایی نظیر آن چه در مالزی وجود دارد و تفاوت قایل شود.

4. اسلام و خلأ قدرت جهانی

اهمیت اسلام در زمان حاضر را می توان از رسالتی که مسلمانان در عرصه ی مناسبات قدرت جهانی برای خود قایلند ارزیابی نمود. پس از افول ابر قدرت شرق، نوعی خلأ قدرت در نظام جهانی پدید آمد که ظاهراً آمریکا را به صورت یگانه قطب در آورد. ژاپن و کشورهای اروپایی سعی دارند به تدریج خود را به سطح یک قدرت معارض برسانند.در کنار آن ها، مسلمانان نیز می خواهند از این خلأ قدرت بهره جویند و خود را مطرح کنند. آنان به دلایلی این توان را در خود می بینند که به یک قدرت جهانی بدل شوند. در این خصوص باید ویژگی جهان شمول بودن اسلام را در نظر داشت و دانست که اسلام هیچ گونه مرز جغرافیایی برای پیروان خود نمی شناسد.
افزون بر آن، مسلمانان بر این باورند که قرآن و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، اصول اولیه را برای پی ریختن نظام سیاسی، حقوقی و اقتصادی در اختیارشان گذاشته و از این لحاظ خود را مستقل می بینند در عین حال می دانند که بیشترین منابع طبیعی و نیروی انسانی و مناطق استراتژیک جهان در قلمرو جغرافیایی اسلام قرار دارد.در این جا لازم است اشاره کنیم که تسلط کشورهای مسلمان بر نفت و نیاز روز افزون جهان صنعتی به آن، آسیب پذیری غرب را از این لحاظ برای مسلمانان بنیادگرا آشکار ساخته است. هم اکنون یک بشکه از هر دو بشکه ی نفت تولیدی از آنِ کشورهای اسلامی است. دلیل اقدام سریع آمریکا در بحران خلیج فارس را، در مقایسه با قضیه ی بوسنی و هرزگوین که پس از 22 ماه صورت گرفت، می توان ناشی از همین حساسیت دانست.
به طور کلی، مسلمانان، بر این باورند که اسلام بر خلاف نظام سرمایه داری، آنان را از پوچی و ابتذال و انحطاط اخلاقی حفظ می کند و حتی می تواند پاسخ گوی بسیاری از مشکلات اخلاقی و معنوی غرب باشد؛ لذا خود را بالقوه شایسته ی تبدیل شدن به یک قدرت برتر می دانند.در اجلاس ششم سران کشورهای عضو سازمان کنفرانس اسلامی(17) که در سال 1991 و در گرما گرم بحث های افول کمونیسم و نظام دو قطبی و مطرح شدن نظم نوین جهانی، در سنگال برگزار گردید، رؤسای جمهوری اسلامی ایران و چند کشور دیگر در نطق های خود صریحاً اعلام کردند که کشورهای اسلامی باید نقش خود را در نظم نوین جهانی مشخص کنند و اسلام را به عنوان قدرت جدید در صحنه ی بین الملل مطرح سازند.

5. تأثیر اسلام گرایی در سطح کشورها و مناطق بحران زده

پس از بررسی نظریه ی فوق که نقش اسلام را در سطح بین المللی بیان می کند، به نقش اسلام در کشورها و مناطق بحران زده به عنوان بازیگر اصلی صحنه ی بین المللی نظر می کنیم.

الف) آسیای خاورمیانه

از زمانی که ابر قدرت شوروی فروپاشید و جمهوری های مستقل سر برآوردند، اسلام در عرصه های مختلف به صورت یک عامل سیاسی فعّال ظاهر شد. اگر چه برخی از صاحب نظران عقیده دارند که آسیای مرکزی دیگر محل بنیادگرایی اسلامی و سکولاریزم، آن گونه که در بسیاری از مناطق جهان دیده می شود، نیست، بلکه صحنه ی نبرد رژیم های گذشته ی کمونیستی و دموکراسی است، و بر این امر پافشاری می کنند که محافظه کاران کمونیست توانسته اند حمایت مسکو و غرب را در مبارزه با تهدید بنیادگرایی جلب کنند.(18) اما باید گفت که آنان بنیادگرایی را با اسلام یکی انگاشته اند. اکثریت جمعیت در برخی از جمهوری های آسیای میانه را مسلمانان تشکیل می دهند که حتی در زمان حاکمیت کمونیسم ویژگی های اسلامی خود را حفظ کرده بودند. البته ممکن است این ویژگی در جهت گرایش های تند سیاسی مانند بنیادگرایی به کارگرفته نشود، اما در جهت هم گرایی اقتصادی نقش مهمی داشته است. این کشورها در فوریه ی 1992 به اکو پیوستند. طرح ارسال گاز این جمهوری ها از راه ایران به اروپا یا پیوستن آن ها از طریق خط آهن ایران به خلیج فارس، عمدتاً در بستری از تفاهم مذهبی پیش رفت و از دید بسیاری، موفقیت اکو در این بخش از آسیا بر اهمیت نقش اسلام خواهد افزود.

ب) فلسطین

در جریان مبارزه فلسطینیان با اسراییل، هنگامی که مردم دریافتند رهبران شان از حل بحران عاجزند به اسلام روی آوردند و از آن پس ماهیت مبارزه از ملیت گرایی و ناسیونالیسم عربی به اسلامی تبدیل شد.جنبش هایی مانند حماس و جهاد اسلامی مردم فلسطین که ویژگی اسلامی آن ها قوی بود، محبوبیت یافتند و عنوان انتفاضه که مشخصه ی چنین جنبش هایی بود اکنون به هر حرکت اسلامی در جهان اطلاق می شود.

ج) کشمیر

مبارزه ی مسلمانان کشمیر که از سال 1947 برای استقلال سرزمین شان جریان دارد، با گسترش موج اسلام خواهی وارد مرحله ی جدیدی شد. مسلمانان مقاومت خود را سخت تر نمودند و در دو دهه ی اخیر عملاً هر گونه تلاش نظامی و سیاسی سلطه جویانه را عقیم گذارده اند.

د) پاکستان

هر چند پاکستان در سال 1947 به عنوان کشور مسلمانان هند پایه گذاری شد، اما اجرای احکام اسلام در این کشور در طول سالیان، فراز و نشیب های گوناگون داشته است. در مدت نزدیک به پنجاه سال، پاکستان محور منازعات احزاب و گروه های مختلف بوده، به گونه ای که همواره مشروعیت احزاب و رهبران سیاسی بر اساس میزان پایبندی آن ها به اسلام سنجیده شده و تقاضای انطباق قوانین مدنی با شریعت اسلامی مطرح بوده است.پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، نهضت اجرای فقه جعفری نیز به جمع گروه هایی که این خواسته را داشتند، افزوده شد و با تظاهراتی که در اعتراض به انتشار کتاب آیات شیطانی در آن کشور انجام گرفت بنیادگرایی اسلامی در جهت تأثیر گذاری بر جامعه و دولت پاکستان شتابی فزاینده یافت.

ه) آسیای شرقی

هر چند در کشورهای آسیای شرقی، مانند اندونزی، مالزی و برونیی، اسلام رشد چشم گیری داشته، اما این رشد بیشتر در سطح نظام آموزشی، مجلس، جمع آوری زکات و کمک های خیریه برای مسلمانان محروم در جهان و رعایت ظواهر اسلامی و نظایر آن نمایان گردیده است، تا در زمینه ی مبارزات سیاسی برای سهیم شدن در قدرت یا به دست گرفتن آن.این تصویر از اسلام همان است که خوشایند برخی از نویسندگان غربی واقع شده است. آنان سعی دارند بین این نوع از اسلام و بنیادگرایی اسلامی تفکیک قایل شوند و به اصطلاح برداشت و دید غرب درباره ی اسلام را اصلاح کنند.

و) سودان

در سودان با پیروزی کودتای عمرالبشیر، دولت به حکومت اسلامی و قانون به صورت شریعت اسلامی تغییر یافت. قدرتی که از رژیم سودان حمایت می کرد جبهه اسلامی ملی(19) بود.
هر چند گزینش اسلام به عنوان خط فکری حکومت، نقش مهمی در تقویت مسلمانان شمال سودان در برابر غیر مسلمانان جنوبی بازی می کند، اما باید به یاد داشت که این کشور نیز به خاطر ویژگی اسلامی اش در این مدت تحت فشارهای غرب بوده است.

6. نتیجه گیری

اسلام در زمان ما به خصوص در دو دهه ی اخیر، وارد تعاملات نظام بین المللی شده است. این سیر چه در سطح کلان سیستمی و چه خرده سیستمی، قابل مشاهده و پیگیری است.در سطح کلان، اسلام به عنوان معیاری برای اثبات هویت فراموش شده ی جوامع مسلمان و نظامی که در وضعیت خلأ، قدرت جهانی خود را مطرح کرده است، در نظر گرفته می شود. هم چنین، ابر قدرت غرب، اسلام را به عنوان جایگزین کمونیسم معرفی می کند تا بتواند حضورش را در مناطق استراتژیک مشروعیت بخشد و بازارهای جدید برای سلاح های خود بیابد.در سطح خُرد، رهبران سیاسی و گروه ها و احزاب اسلامی بیش از پیش به عوامل شکست و پیروزی خود واقف شده اند و با تجربه ای که از نحوه ی برخورد جهان خارج با انقلاب اسلامی ایران به دست آورده اند، به جای تلاش برای تغییر دادن نظام حاکم، در راه اصلاح نظام از پایین حرکت کرده اند. این گروه ها در ترکیه و الجزایر توانستند از راه انتخابات عمومی به سوی قدرت پیش روند و حتی جنبش حماس آمادگی خود را برای شرکت در انتخابات فلسطینیان اعلام داشت.
 
نويسنده: عبدالوهاب فراتی
منبع:کتاب،رهیافتی بر علم و سیاست و جنبش های اسلامی معاصر

پی نوشت ها:

1. Cyclical phenomenon.
2. فصل پنجم این کتاب.
3 . وی یکی از مستشرقینی است که در برخی از کتاب های خود چون «محمد پیامبر سیاست مدار» در جهت تضعیف اسلام اقدام نموده است و اتهاماتی به حضرت ختمی مرتبیت صلی الله علیه و آله و سلم وارد نموده است.
4 . Watt, W.m. Islamic political Thought, Edinburgh university press, 1968, P.ix.
5 . که وصیت نامه ی سیاسی او تلقّی می شود.
6 . مجله ی اطلاعات سیاسی اقتصادی، شماره ی 80 – 79، ص 36.
7 . ژیل کیپل، اراده خداوند؛ یهودیان، مسیحیان و مسلمانان در راه تسخیر دوباره ی جهان، ترجمه ی عباس آگاه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1370، ص 201.
8 . پس از انقلاب کبیر فرانسه در 1789 م.
9 Hallidey, F. "The Iranian revolution and itsindications", New Left Review, (Nov / Dec 87).
10 . " Making Islam the New Enemy of the west" , by pedro Brieger , Payam Mails, 2 Jan 95.
11. " Istanbul Turns to Islam for welf are, to Europe For Rays of Democracy" , The observer/20 March 94.
12 . ناسیونالیسم در اروپا.
13 . " New York Times", 28 January 92.
14. غریبان تمام جنبش های اسلامی را تحت عنوان بنیادگرایی اسلامی تحلیل می کنند، در حالی که برخی این جنبش ها را به دو شعبه ی بنیادگرایان «از وهابیت تا رشید رضا» و شعبه ی رادیکالیزم اسلامی «از سید جمال الدین اسد آبادی تا امام خمینی قدس سره» تقسیم می کنند؛ و تمایلات دسته ی دوم به گرایش های عقلی و فرآورده های دنیای مدرن را به مراتب بیشتر از دسته ی اول می دانند.
15 . Patrick Buchanan.
16 . به نقل از دکتر محمد جواد لاریجانی، نظم بازی گونه، بحثی در تحولات جهانی معاصر، انتشارات اطلاعات، تهران 1371.
17. O.I.C.
18 . از سخنان Oliver Roy در مؤسسه ی صلح آمریکا در سال 1993، به نقل از مجله ی مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز، سال دوم، شماره ی یک، 1372، ص 285.
19 . N.F.I.

بحران اقتصادی و آثار آن

چند روز پس از مرگ استرزمن «3 اکتبر 1929» که یکی از پایه های صلح اروپا به شمار می رفت روز پنج شنبه 24 اکتبر که به پنج شنبه ی سیاه مشهور است بازار بورس وال استریت «نیویورک» سقوط کرد و یک بحران چهار ساله «در بعضی از کشورها آثار آن تا سال 1935 نیز ادامه داشت» در اقتصاد جهان آغاز گردید.
 

 
ابتدا گمان می رفت که این بحران به زودی پایان خواهد یافت. هوور(2) رییس جمهور جدید ایالات متحده «از حزب جمهوری خواه» به مردم اطمینان می داد که پایان بحران نزدیک است و خوش بختی در چند قدمی شماست، ولی بحران تا پایان ریاست جمهوری او ادامه یافت و وی جمله ی فوق را به مدت چهار سال تکرار می کرد.(3)
در سال 1928، بر اثر بارندگی تولید محصولات کشاورزی با افزایش چشم گیری رو به رو بود و این امر باعث تنزل قیمت محصولات کشاورزی و انبار شدن آن ها گردید. این امر قدرت خرید کشاورزان را که خود مصرف کننده ی محصولات صنعتی بودند کاهش داد. این خود مقدمه ی بحران های اقتصادی شد که عوامل آن از قبل فراهم آمده بود. بحران ابتدا دامن گیر سیستم پولی شد و به فوریت بخش های صنعتی را نیز در بر گرفت و در تابستان 1930 به بخش کشاورزی سرایت کرد. اندکی پس از آن که بحران در آمریکا همه گیر شد کشورهایی که زیر پوشش سرمایه گذاری های آمریکا بودند، مثل اطریش، آلمان و انگلیس نیز به همان نحو دچار بحران پولی، صنعتی و کشاورزی شدند. طی چهار سال متوالی بحران از بخش دیگر و از کشوری به کشور دیگر سرایت کرد و به جز اتحاد شوروی تمام کشورهای اروپایی و حتی ژاپن را شدیداً دچار تزلزل و بی ثباتی کرد.
در پنج شنبه ی سیاه بیش از 70 میلیون ارواق بهادار از اعتبار ساقط شدند و ضرر حاصله بر 18 میلیارد دلار بالغ گردید و این وضع در روزهای بعد نیز تکرار شد(4). این بحران که در اصل بحران ارزش ها و سقوط قیمت ها بود با نظریات جان مینارد کینز مطابقت داشت و سبب افزایش سریع بی کاری گردید. بر اساس نظریه ی عمومی کینز بین افزایش قیمت و شمار بی کاران رابطه ی معکوس برقرار است. یعنی افزایش قیمت ها موجب تشویق مؤسسات به تولید بیشتر می شود و در نتیجه کارگران بیشتری به کار مشغول می شود. بر عکس سقوط قیمت ها باعث رکود و نهایتاً موجب افزایش بی کاری می شود(5).
به دنبال این بحران، بانک های زیادی در آمریکا دچار ورشکستگی شدند و شش هزار شعبه ی بانک کار خود را تعطیل کردند(6).مؤسسات زیادی به تقلیل ساعات کار خود و اخراج کارگران پرداختند. شمار بیکاران آمریکا در سال 1932 به 12 میلیون نفر رسید. در آلمان این رقم به شش میلیون، در انگلستان به سه میلیون، در فرانسه به نیم میلیون و در ایتالیا به یک میلیون نفر بالغ شد. کلاً در این سال سی میلیون نفر بیکار در آمریکا و اروپا وجود داشت که بین 15 تا 20 در صد جمعیت فعال این کشورها را تشکیل می داد. تولیدات صنعتی نسبت به سال 1929 به میزان 38 درصد تقلیل یافت(7). محصولات حیوانی و کشاورزی که خریداری پیدا نمی کردند و در مقابل چشم میلیون ها گرسنه نابود می شدند(8).

آثار بحران

با طولانی شدن بحران های اقتصادی زندگی سیاسی و اجتماعی تمام کشورها عمیقاً دگرگون گردید و روابط بین المللی را نیز تحت تأثیر قرار داد.
الف) آثار بحران بر سیاست داخلی کشورها: این آثار در چارچوب مداخله دولت در امور اقتصادی و اجتماعی و بی اعتباری دموکراسی در اذهان عمومی خلاصه می شود. از آن جا که این بحران ها نتیجه مستقیم خود سری و آزادی عمل اقتصادی بود «به همین دلیل گریبان گیر شوروی نشد» برای از بین بردن آن شیوه ای عکس رویه ی فوق ضروری بود. لذا اولین اثر این بحران در زندگی سیاسی داخلی کشورها به صورت دخالت دولت در امور اقتصادی یعنی کنترل قیمت ها، ملی کردن مؤسسات، ایجاد کار و اتخاذ سیاست ارشادی جلوه گر شد. در آمریکا که آثار بحران خیلی شدید بود و درآمد ملی از 87 میلیارد دلار در سال 1929 به 39 میلیارد دلار در سال 1932 سقوط کرده بود و وجود 12 میلیون بیکار مشکل اجتماعی عظیمی را در پیش روی دولت می گذاشت، تدابیر شدیدی نیز لازم بود تا بحران خاتمه یابد و آثار آن از بین برود. روزولت کاندیدای حزب دموکرات که پس از 12 سال حکومت جمهوری خواهان زمام امور را در دست گرفت. برای بازسازی اقتصاد آمریکا سیاستی اتخاذ کرد که به «نیودیل»(9) مشهور است. روزولت از طریق کاهش ارزش دلار و اعمال نظارت دولت بر فعالیت های بانکی، کشاورزی و صنعتی و ایجاد شغل، زندگی اقتصادی و اجتماعی آمریکا را سامان داد. مسلماً سیاست «نیودیل» خوش آیند سرمایه داران بزرگ نبود ولی باعث رضایت کارگران گردید و به همین دلیل احزاب کمونیست در این سال ها که قاعدتاً اوضاع مناسب تبلیغات چپ گرایانه بود در آمریکا توفیقی حاصل نکردند. در انگلستان نیز که سمبل لیبرالیسم اقتصادی بود به علت آثار زیان بار بحران که با مشکل ساختار صنعتی و فرسودگی کارخانجات نیز همراه بود، دولت ناچار از مداخله در زندگی اقتصادی و اتخاذ سیاست های جدید اقتصادی گردید. انگلستان پس از 80 سال تجربه به مبادله ی آزاد راه دیگری در پیش گرفت. دولت مک دونالد که در سپتامبر 1931 روی کار آمده بود در سال 1932 سیاست مبادله ی آزاد را کنار گذاشت و سیستم ارشادی را در پیش گرفت و سعی کرد با تقویت روابط خود با کشورهای مشترک المنافع و فاصله گرفتن از کشورهای اروپایی و شرق دور از سرایت آثار چنین بحران هایی به کشور خود جلوگیری کند. در فرانسه نیز با آن که به دلیل کنار ماندن از دایره اقتصاد کاملاً صنعتی و مراوده کمتر با آمریکا با نیم میلیون بیکار کمتر از آلمان و انگلستان از بحران اقتصادی صدمه دیده بود لکن به این دلیل که جمهوری سوم بیشتر مناسب دوران رفاه و فراوانی بود در مقابل این بحران ها بسیار نامقاوم می نمود. خصوصاً که همزمان با این بحران یک دوره ی بی ثباتی سیاسی نیز شروع شده بود که نتیجه ی آن کاهش نقش فرانسه در امور بین المللی و تضعیف کنترل این کشور بر مستعمراتش بود. دولت فرانسه برای مقابله با این بحران ها خواهان افزایش اختیارات خود شد. در پی تحقق این خواسته قدرت قوه مجریه به ضرر قوه مقننه افزایش یافت. به عبارت دیگر «رژیم تصویب نامه های قانونی» بر قرار گردید و دولت به بهانه ی(10) غیر عادی بودن اوضاع نسبت به نظر مجلس بی اعتنا ماند. نمونه ی آن کابینه های پوانکاره و دو مرگ بودند که در 6 فوریه ی 1934 تقاضای اختیارات فوق العاده کردند. البته دوره این گونه اختیارات تفویضی به دولت، محدود بوده و در مصوبات پارلمان مدت آن قید می شده است لکن همین دوره های کوتاه می توانست به ظهور یک دیکتاتور بینجامد که موسولینی و هیتلر نمونه ی آن بودند.
ب) شیوع توتالیتاریسم: اثر دیگر بحران های اقتصادی بر زندگی سیاسی کشورهای مبتلا به بی اعتبار شدن دموکراسی در نزد افکار عمومی و افزایش اعتبار رژیم های توتالیتر بود. دموکراسی که در جوامع آرام و مرفه قابل رشد است معمولاً قادر نیست در مقابل بحران های حاد عکس العمل سریع و کار آمدی از خود نشان دهد و نیازهای مردم را به فوریت بر طرف نماید. و اگر جامعه عمیقاً با سنت دموکراسی خو نگرفته باشد خیلی زود به دام عوام فریبان و قدرت طلبان سقوط خواهد کرد. به همین دلیل این نظام ها فقط در کشورهایی از مهلکه نجات یافت که دموکراسی از زمینه عمیق و تاریخ دیرینه ای برخوردار بود. با وجود این اگر دموکراسی توانست نیمه جانی در این کشورها به در برد در واقع به این علت بود که با استفاده از همان شیوه توتالیتاریسم به نوعی واکسیناسیون مبادرت نموده «دخالت دولت» و از شیوع توتالیتاریسم قوی جلوگیری کردند. در عین حال در اغلب این کشورها نیز احزاب فاشیست طرفدار موسولینی و هیتلر پا گرفتند. سراسوالد موزلی(11) در سال 1932 «حزب نو» را به اتحادیه فاشیست های انگلستان تبدیل کرد و در سال 1933 ویدکن کیسلینگ(12) حزب فاشیست نروژ را تأسیس کرد و بین سال های 1942 تا 1945 نیز به نخست وزیری رسید. در فرانسه گروه های سلطنت طلب و طرفدار فاشیسم مثل اکسیون فرانسز(13) «تأسیس 1899» و صلیب آتش(14) «به رهبری سرهنگ لئون دگرل(15) در سال 1935 شکل گرفت و در سال 1944 از بین رفت». اما نظام های نو پای دموکراسی در مقابل حملات راست و چپ از پای در آمده و کلاً به دامان توتالیتاریسم سقوط کردند. اولین نمونه ی توتالیتاریسم در دهه ی 1930 را روسیه شوروی ارایه می دهد. از زمان سقوط تروتسکی که استالین رهبری بلامنازع کشور شوراها را به دست گرفت تغییرات اساسی در سیستم اقتصادی «از بین بردن گولاک ها و طبقه ای که بر اثر سیاست نپ به وجود آمده بود»، اداری و نظامی کشور «انضباط شدید و معمول شدن مجدد درجات» نیز شروع شد. حزب کمونیست شوروی «حزب واحد» نیز دچار همین وضعیت شده و پس از بازسازی و بر قراری انضباط شدید، بر تمام ارگان های مملکت نظارت علیه یافت. در نظام جدید، استالین عملاً در رأس هرم قدرت قرار داشت «از سال 1927» ولی هیچ گونه سمت دولتی یا عنوان رسمی دولتی پیدا نکرد بلکه دبیر کل حزب یعنی تشکیلاتی بود که نه تنها به موازات دولت قرار داشت بلکه ناظر بر اعمال دولت هم بود. بدین ترتیب روسیه شووری اولین نمونه روشی را که بعداً در تمامی رژیم های توتالیتر شاهد آن هستیم عرضه داشت. در سنت سیاسی غرب چنین پدیده ای سابقه نداشته است که در واقع سازمانی بر دولت حکومت کند. در سنت غرب دولت متعلق به همه ی اقشار و آحاد مردم بوده و کلاً باید بی طرف باشد در حالی که در نظام شوروی دولت نماینده طبقه ی کارگر به رهبری حزب کمونیست است. اصولاً در مرام مارکسیم دولت بی طرف وجود ندارد بلکه هر دولتی همیشه نماینده یک طبقه اجتماعی است.
به هر صورت علی رغم وجود شورای عالی و مجلس مردم و مجلس ملیت ها، تمام قدرت در دست استالین بود و شورای عالی فقط به تشکیل اجلاس های فوق العاده کوتاه مدت تصویب پروژه های طرح شده می پرداخت. دستگاه اصلی حزب که انضباط حزبی بسیار شدیدی به سبک ارتش بر آن حکم فرما بود با تعداد کمی عضو دست چین شده بر تمامی ارگان ها نظارت داشت. از پایان سال 1934 تمام آزادی ها سلب و یک دوره ترور و وحشت آغاز شد که تصفیه های جمعی، محاکمات پی در پی و اعزام میلیون ها نفر به اردوگاه های کار را به دنبال داشت. این تصفیه ها با قتل یکی از همراهان استالین به نام کیرف آغاز شد که عده ای معتقدند این قتل کار خود استالین بوده است تا هم کیرف را از میان بردارد و هم بهانه ای برای تصفیه پیدا کند. به هر صورت قتل کیرف به عنوان آغاز دوره ی ترور که تا پایان زندگی استالین طول کشید شناخته می شود. در صد اعضای کمیته مرکزی که از آغاز انقلاب مشغول به کار بودند از میان رفتند. حزب، ارتش و هر سازمانی مورد تصفیه قرار گرفت و محکومین چنان در ملاء عام خود را به لجن می کشیدند که هیچ دشمنی نمی توانست به این شدت بر علیه آن ها گواهی دهد.
آن ها به گناهانی اعتراف می کردند که شاید هرگز مرتکب نشده بودند. بدین ترتیب رفیق استالین به حساب بسیاری از رفقا رسید. مسلمّاً اگر هیتلر هم پیروز شده بود امروزه دارای طرفداران مخلصی از نوع رفقای طرفدار استالین در جهان می بود. نوع دیگر توتالیتاریسم در دهه ی 1930 شیوه ی حکومت فاشیستی به سبک موسولینی و هیتلر بود.
کلمه ی فاشیسم از کلمه ی ایتالیایی فشیو(16) به معنای دسته «مثل دسته گیاه یا گل» گرفته شده است و این نامی است که رزمندگان ایتالیایی جنگ جهانی اول در فردای جنگ بر مجمع خود نهادند. موسولینی یکی از همین افراد بود. فاشیو نیز مانند سویت تعیین کننده گروهی است که دارای هم بستگی عقیدتی نیز می باشد. به کار بردن این کلمه بلافاصله در مورد محافل مشابه در کشورهای دیگر نیز موسوم شد. معمولاً همرزمان و هم سنگران دارای احساسات متقابل نسبت به یکدیگر بودند و از دوران مبارزه برای وطن و فداکاری های خود یاد می کردند. طبیعتاً روحیه ی رزم جویی و وطن پرستی و هم چنین شور و شوق و غلبه احساسات و خصوصاً وجود رهبری از نوع کاریزماتیک(17) از خصیصه های مشترک این گروه است. این گفته ی موسولینی که: «توده ها مانند زنان، مردان قوی را دوست دارند»،(18) تا حد زیادی طرز فکر فاشیسم را در مورد مسأله رهبری روشن می سازد. این خصایص تدریجاً در شکل گیری و خط فکری گروه های فاشیست خصوصاً پس از پیروزی و به دست گرفتن قدرت مؤثر واقع شد. هم چنین باید یاد آور شد که فاشیسم از اجتماعی که در آن رشد می یافت نیز اثر می پذیرفت. در ایتالیا، فاشیسم یاد آور دوران عظمت رم باستان(19) و در آلمان ایده های پان ژرمنیسم، ضدیت با یهود و نژاد پرستی خطوط فکری نازیسم را تشکیل می داد. در عین حال نمی توان تعریفی کلی به دست داد که برای معرفی تمامی جریانات مختلفی که بین سال های 1919 1945 در اروپا با عنوان فاشیسم مشخص می شوند معتبر باشد. بسیاری از این جریانات به تدریج و در خلال فعالیت شان تعریف می شوند ولی حزب ناسیونال سوسیالیست از این امر مستثنی است زیرا اصول فکری آن قبل از آغاز حرکت تدوین یافتن بود. از سال 1923 هیتلر دکترین خود را در کتاب «نبرد من» مشخص کرده بود. ده سال بعد که وی به قدرت رسید نه چیزی بر آن افزود و نه کم کرد. ولی در مورد سایر جریان های فاشیستی نمی توان از آغاز صحبت از خطوط فکری به میان آورد. به قول خود موسولینی «فاشیسم طفل رضیعی نبود که در دامان عقیده ای پرورش یابد که تمام جزییات آن از قبل معین شده باشد. فاشیسم زاده احتیاج به عمل بود»(20) در مورد حزب نازی هم روا نیست که سخن از ایدیولوژی یا دکترین به میان آید. دیدگاه های مختلفی سعی در تبیین نظری پدیده ی فاشیسم کرده اند. جامعه شناسان آمریکایی فاشیسم و کمونیسم را علی رغم اختلاف موجود بین آن ها، تیرانی قرن بیستم و ادامه ی حکومت های تیرانی قرون گذشته می دانند. پاره ای از تحلیل گران مارکسیسم، فاشیسم را آخرین راه فرار سرمایه داری از بن بست می پندارند(21). فرویدیست ها فاشیسم را بازتاب روانی جامعه ای می دانند که دچار سرکوبی ها و انحرافات جنسی است، به نوشته های ویلهام رایش مراجعه کنید»(22) ولی شواهد تاریخی این پدیده را معلول حوادث و علل پیچیده ای معرفی می کنند که خمیر مایه ی آن را حساسات ملی حاد و زمینه ی آن را بحران های نهادی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و عقیدتی فراهم می کنند. در چنین شرایطی علاوه بر بیکاران، اقشار پایین جامعه که به دنبال ناجی خود می گردند، مردمی که در مقابل مشکلات زود خسته شده و طالب حل فوری و قاطع مسایل هستند نیز قهرمان برقراری نظم را از میان دیکتاتوری ها انتخاب می کنند. علاوه بر این غرور کاذبی که قهرمانان واهی در مردم ایجاد می کنند و بر آتش کینه و حقارت های ملی آن ها آب می ریزند سبب می شود تا مردم بی خبر از قیمتی که فردا در ازای وعده های این قهرمانان می پردازند به دور آن ها جمع شوند.
در هر صورت در دهه ی 1930 رژیم های دیکتاتوری از نوع فاشیست در سراسر اروپا پا گرفت: دیکتاتوری های کشورهای بالتیک «استونی، لیتونی و لیتوانی» و دیکتاتوری های سالازار در پرتغال، گروه های افراطی ملی و نظامیان در ژاپن، فرانکو در اسپانیا و از همه مهم تر موسولینی در ایتالیا و هیتلر در آلمان.
ج) آثار بحران بر روابط بین الملل: آثار بحران بر روابط بین الملل را می توان از سه زاویه مورد مطالعه قرار داد. کاهش مبادلات بین المللی، کاهش هم کاری های بین المللی و خود مشغولی کشورها و بالأخره تقسیم کشورهای جهان به اردوگاه غنی و فقیر.
اولاً: در اغلب کشورها نتایج سنگین بحران اقتصادی سبب گرایش آن ها به «اوتارسی» «خود بسندگی» و تلاش برای استقلال اقتصادی شد. این گرایش از یک سو موجد نوعی خودخواهی مقدس مآبانه در روابط اقتصادی می گردید و در هر کشوری برای مصرف کالاهای وطنی تبلیغات شدیدی صورت می گرفت و بدین ترتیب مبادلات بین المللی و هم کاری های اقتصادی به میزان تقلیل می یافت. بر اساس محاسبه واردات 75 کشور جهان می توان گفت که بین سال های 1929 و 1933 تجارت جهانی به میزان 69% اُفت داشته است(23). خودخواهی در این زمینه به قدری بود که کنفرانس اقتصاد جهانی که در ماه های ژوین و ژوییه 1933 به منظور یافتن یک راه حل بین المللی برای این مشکل در لندن تشکیل گردید با شکست کامل روبه رو شد و از آن پس حمایت از اقتصاد ملی و ایجاد دیوارهای گمرکی شدت بیشتری به خود گرفت. هر دولتی سعی در حفظ و افزایش منافع خود داشت. از طرف دیگر تلاش برای خود کفایی سبب شد تا بعضی از کشورها در صدد توسعه ی قلمرو خود برآیند و این همان انگیزه ای بود که رهبران آلمان نازی را به فکر «فضای حیاتی» انداخت(24).
ثانیا: تشدید روز افزون ناسیونالیسم اقتصادی و مشغولیت دولت ها به امور داخلی خود سبب بی توجهی آن ها به مسایل بین المللی شد و بی تفاوتی نسبت به هم کاری های بین المللی رواج پیدا کرد. اگر در سال های بین 1925 و 1929 جامعه ملل از اعتباری برخوردار بود اینک در وضعیت نامطلوبی قرار می گرفت. زیرا روح هم کاری از میان دولت ها رخت بر بسته بود و هر دولتی حاضر بود در راه منافع خود دست به اقداماتی بزند که از نظر صلح جهانی غیر قابل جبران باشد. به علاوه مشغولیت کشورها به امور داخلی شرایط بین المللی را برای رشد دیکتاتوری هی لجام گسیخته فراهم ساخت و دست نیروهایی که آرزوی تجدید نظر در تقسیمات ارضی و ثروت ها را با توسل به زور داشتند باز گذاشت.
بالأخره بحران های اقتصادی تقسیم بندی جدیدی را بین کشورهای بزرگ جهان به وجود آورد که اتفاقاً با آن تقسیم بندی که معاهده صلح ورسای موجد آن بود «کشورهای فاتح و کشورهای مغلوب» تطابق داشت. پس از بحران های اقتصادی دو گروه کشورهای فقیر و غنی به طور فزاینده ای در مقابل هم صف آرایی کردند. در یک طرف کشورهایی قرار داشتند که به علت داشتن طلا و برخورداری از بازار مستعمرات، بحران های اقتصادی نتوانست سیستم اقتصادی آن ها را از بین ببرد، مثل آمریکا، انگلیس و فرانسه که روی هم 80 در صد ذخایر طلای جهان را در اختیار داشتند و پس از بحران توانستند توازن اقتصادی و اجتماعی خود را باز یابند و در طرف دیگر کشورهایی که کمر آن ها زیر بار قروض خارجی خم شده بود و بحران اقتصادی طومار زندگی اجتماعی و اقتصادی آن ها را در هم پیچیده بود، مانند کشورهای آلمان، ژاپن و ایتالیا که نه صاحب طلا بودند و نه صاحب مستعمراتی که مواد خام و بازار فروش محصولات آن ها را تأمین کند. ناگزیر گرایش به خود کفایی، ناسیونالیسم اقتصادی، فضای حیاتی و تمایل به توسعه ی ارضی و سیاست ارشادی در این کشورها بسیار شدیدتر بود. این کشورها همان کشورهایی بودند که از معاهده صلح ورسای ناراضی بودند و خود را در این بازی مغبون می پنداشتند و اینک می رفتند تا جبهه متحدی را به وجود آورند.

تغییرات مهم در سیاست های خارجی

در مجموع در دهه 1930 با سه جریان سیاسی در صحنه ی بین الملل روبه رو هستیم: دموکراسی های غربی، جبهه فاشیست و کمونیسم استالینی. ولی ظهور هیتلر تمام تقسیم بندی های فرعی در سطح جهان را تحت الشعاع خود قرار داده و جهان را به متحدان و دشمنان خود تقسیم کرد. در آغاز دموکراسی های غربی مردد بودند که بین فاشیسم و کمونیسم کدام یک را برای مقابله با دیگری انتخاب کنند. سرانجام خطر روز افزون هیتلر این تردیدها را از بین برد ولی اتحاد و قاطعیت را باز نیاورد. تشتت در جبهه ضد هیتلری، هیتلر را در سیاست های خود تشویق می نمود. چگونگی مقابله با تهاجمات هیتلر خطوط اصلی دیپلماسی در این دوره را رقم می زند.
 
نويسنده: دکتر احمد نقیب زاده
منبع:کتاب،تحولات روابط بین المللی

پی نوشت ها:

1. بحران های قرن بیستم، جلد دوم، ص 460 تا 485.
2 . Hoover.
3 . Rene Remond, op, cit, XXe siecle, p. 88.
4 . Ibid, p. 88.
5 . ر. ک به «مقدمه ای بر نظریه ی اشتغال» نوشته ی جورابینسون، ترجمه احمد شهشهانی، از سری کتاب های جامعه و اقتصاد، خلاصه کتاب در کیهان فرهنگی شماره ی 8 آبان 1365 به وسیله ی دکتر موسی غنی نژاد. نظریه ی کینز در دهه ی 1970 با بروز رکود و تورم Stagflation کاربرد خود را تا حدی از دست داد.
6 . ژان پیرن، جریان های بزرگ تاریخ معاصر، جلد دوم، ترجمه ی رضا مشایخی، تهران «ابن سینا» 1344، ص 304.
7. آمار و ارقام از کتاب زیر گرفته شده است:
Histoire du uingtieme siecle: 1900 – 1939, op, cit, p. 238.
8 . برای اطلاع بیشتر ر.ک به
Bernard Gazier, La Crise de 1929, paris, PUF, 1989.
9 . New Deal.
10 . Decret – Loi.
11 . Sir Oswald Moseley.
12 . Vde Kum Quisling.
13 . Action francaise.
14 . Croix de feu.
15 . Leon Degrelle.
16 . Fascio.
17 . Charismatique.
18 . مهرداد مهرمین، بنیتوموسولینی: پدر فاشیسم، انتشار مانی، 1365، ص 85.
19 . ر. ک به کتاب زیر:
Milza / S.Brstein, Le fascisme italien: 1919 – 1945, Paris, 1980.
20 . روبرت روزول پالمر، تاریخ جهان نو، ترجمه ابوالقاسم طاهری، جلد دوم، تهران، انتشارات امیر کبیر، 1304، ص 529.
21 . ر. ک. به «فاشیسم و دیکتاتوری»، نوشته ی نیکوس پولاتزاس، ترجمه ی دکتر احسان، تهران، انتشارات آگاه، 1361.
22 . Whilhelm Reich, Psychologie de mass du fascisme, Paris, Payot, 1972.
23 . Bernard Gazier, .op, cit, p, 19.
24. ر. ک. به بحران های قرن بیستم،جلد دوم، ص 15.

چنان که یک بار ذکر آن رفت در کنفرانس هایی که در پایان جنگ های عمومی تشکیل می شوند نیروهای فاتح همانند گروه هایی عمل می کند که در داخل یک کشور درگیر انقلاب بوده و برای تدوین قانون اساسی در مجلس مؤسسان شرکت می کنند. تلاش آن ها در دو جهت متفاوت به کار می رود:

 

 



یکی محور آثار نظام گذشته و دیگری به دست آوردن سهم بیشتری از خرمن پیروزی. هدف اول عامل اتحاد و هدف دوم عامل تفرقه بین متحدان دیروز است. جمله کلمانسو در این باره بسیار رساست. او در 11 نوامبر 1818 گفته بود: «ما جنگ را بردیم و اینک باید کوشش کنیم تا صلح را ببریم که احتمالاً از پیروزی در جنگ دشوارتر است».(1) اختلاف نظر فاتحین چنان که اشاره شد، در درجه ی اول از اختلاف نظر بین آمریکا و کشورهای فاتح اروپا و در درجه ی دوم از اختلاف نظر و تضاد منافع بین فرانسه و انگلیس ناشی می شد. سیاست آمریکا که در 14 ماده ویلسن خلاصه می شد قصد انهدام هیچ کشوری را نداشت و بر آن بود که هر ملتی سرنوشت خود را در دست گرفته و در حالت متعادلی نسبت به سایر ملل به زندگی خود ادامه دهد. بدیهی است در چنین حالتی می توانست روابط تجاری پر سودی با این کشورها برقرار سازد. در طرف دیگر هر یک از کشورهای اروپایی با تأکید بر حقوق فاتحین جنگ در صدد کسب بیشترین امتیاز از کنفرانس صلح بودند. انگلستان بدون تلاش زیادی به مقصود خود رسید. ولی فرانسه که بیشترین خسارت جانی و مالی را متحمل شده بود و از زمان جنگ سدان خصومت دیرینه ای نسبت به آلمان در خود احساس می کرد، علاوه بر باز پس گرفتن ایالات آلزاس و لرن بر آن بود تا هر گونه احتمال حمله ی مجدد از طرف آلمان را کاملاً از بین برد. از این رو مسأله امنیت مرزهای خود را عنوان کرد و موفق شد ارتش آلمان را به صد هزار نفر که مسوول امنیت مرزهای خود را عنوان کرد و موفق شد ارتش آلمان را به صد هزار نفر که مسوول حفظ نظم داخلی باشد تقلیل دهد ولی در مورد گرفتن غرامت و ضمانت پرداخت آن از طرف آلمان با مخالفت آمریکا و انگلیس رو به رو شد. انگلستان نگران تفوق فرانسه بر قاره ی اروپا بود زیرا تصرف ایالت ساربا با معادن غنی آن از طرف فرانسه این کشور را از نظر اقتصادی در وضعیت مطلوبی قرار می داد که می توانست به سرعت به جبران خسارات جنگ بپردازد در حالی که انگلستان که علاقه مند به مشارکت و سرمایه گذاری در بازسازی آلمان بود مایل نبود فرانسه تا این حد آلمان را زیر فشار قرار دهد. فرانسه در مقابل تهدید ویلسن مبنی بر ترک کنفرانس حاضر به اندکی عقب نشینی شد و قرار شد پس از 15 سال برای تعیین سرنوشت منطقه سار به آرای عمومی مراجعه شود. ایتالیا نیز کشور دیگر بود که با آمریکا و انگلیس دچار اختلاف شد. ایتالیا خواهان اجرای معاهده لندن بود که طی آن قول اعاده تمامی ایالت ایرردانت را گرفته بود ولی ویلسن که مخالف دیپلماسی سری بود «ماده ی اول اعلامیه ویلسن» خود را مقید به رعایت این قول و قرارها نمی دانست. او معتقد بود ایالات مزبور تماماً ایتالیایی زبان نبوده و در مورد سرنوشت آن ها باید به آرای اهالی این مناطق مراجعه نمود. حال چگونه شورای چهار نفره که می بایست اصول نظم نوین جهان را تدوین کنند به توافق رسیدند. واقعیت این است که بر خلاف کنگره وین 1815 که کشورهای فاتح موفق شدند نظمی بر اساس توازن قوا با پشتوانه ی «کنسرت اروپا» به وجود آورند در کنفرانس ورسای فاتحان کمتر به مسأله دست یافتن به یک توافق عام یا Cnsensus general و پی افکندن بنایی پایدار برای صلح جهانی بودند. گر چه تلاش ویلسن در ایجاد جامعه ملل نوید صلحی پایدار بر اساس امنیت دسته جمعی را می داد لکن از آن جا که توافق فاتحان در کنفرانس ورسای توافقی عمیق و همه جانبه نبود بلکه مصالحه ای موقتی بود که صلح را موقتاً برقرار می ساخت، سیستم امنیت دسته جمعی نیز جز در سال های محدود بین 1925 و 1930 برقرار نگردید خصوصاً که خود آمریکا در آن مشارکتی نداشت. بنایی بدین ناپایداری و تصمیماتی چنان عجولانه و دور از واقع بینی نمی توانست چیزی جز آشفتگی های مجدد برای جهان به ارمغان آورد.
در عمل مصوبات ورسای کشورهای درگیر در جنگ را به دو دسته کاملاً متضاد تقسیم کرد: کشورهای فاتح و کشورهای مغلوب. در نگاه اول شاید این تقسیم بندی به دلیل بدیهی بودن آن بی فایده به نظر برسد ولی با وقایعی که پس از گذشت یک دهه از نشست های ورسای پیش آمد اهمیت قضیه روشن تر می گردد. زیرا کشورهای فاتح در یک طرف مرز قرار می گیرند و کشورهای مغلوب که به تدریج یکدیگر را در می یابند در طرف دیگر صف آرایی می کنند. خصوصاً این که بحران های اقتصادی 33 – 1929 نیز این تقسیم بندی ها را به صورت مضاعف یعنی کشورهای فاتح غنی در مقابل کشورهای مغلوب ورشکسته تشدید می کنند. طبیعتاً کشورهای انگلیس و آمریکا و خصوصاً فرانسه که نقش پاسدار مصوبات ورسای را ایفا می کرد، جزو کشورهای فاتح قرار دارند. قرار گرفتن کشور آلمان در جبهه مغلوبین ظاهراً طبیعی به نظر می رسد ولی ماده ی 231 معاهده ورسای مسوولیت جنگ را به گردن آلمان. می اندازد و ایجاد دالان دانتزیگ بین آلمان و پروس شرقی و سپس غرامات و خسارات سنگینی که از این کشور مطالبه می شود تخم های کینه ای هستند که آتش جنگی دیگر را شعله ور می سازند. جامعه شناس آلمانی، ماکس وبر در سخنرانی خود در سال 1919 به این مسأله اشاره می کند و اتفاقاً این کلمه را بر زبان می آورد که «پرداختن به گذشته و این که مسوول جنگ کیست گناهی سیاسی محسوب می شود. زیرا یک ملت شکست را می پذیرد ولی تحقیر را نمی پذیرد و این امر سبب می شود تا 15 بعد جنگی دیگر شعله ور شود»(2) اتفاقاً پس از گذشت 15 سال در واقع مقدمات جنگ جهانی با حمله هیتلر به ناحیه ی غیر نظامی رنانی آغاز شد. شخص دیگری که به آثار اجحاف نسبت به ملت آلمان اشاره می کند کینر(3) است که در کتاب خود به نام «آثار اقتصادی صلح ورسای» خطرات آتی تحمیل غرامات سنگین به آلمان و احتمال نزدیک شدن این کشور به شوروی را گوش زد می کند. آلمان که اروپا را علیه خود متحد می بیند به دنبال متحدانی است که آن ها نیز از صلح ورسای و نظم موجود ناراضی باشند.
ابتدا با شوروی «معاهده راپالو در سال 1922» و سپس با ایتالیای موسولینی «1935» پیوند برقرار می کند و اندکی بعد از پشتیبانی ژاپن و اسپانیای فرانکو نیز برخوردار می شود. ایتالیا چنان که می دانیم ابتدا خود جزو کشورهای فاتح و یکی از اعضای شورای چهار نفره ای بود که سرنوشت دنیا را تعیین می کردند ولی وقتی به اهداف نهایی خود یعنی اجرای قرار دادن لندن 1915 مبنی بر الحاق تمام ایالات ایرردانت شامل ترنتین وتری یست، ایستری و دالماسی نرسید و مجبور شد به تزنتین و قسمتی از تری یست و تیرول اکتفا کند کم کم در ردیف کشورهای ناراضی قرار گرفت و با بالا گرفتن کار فاشیست ها در این کشور صحبت از «پیروزی مثله شده» به میان آمد تا آن که در دهه ی 1930 در کنار آلمان هیتلری قرار گرفت.

 

پی نوشت ها:

1 . J. Droz Histoire diplomatique, op, cit, p. 547.
2 . دانشمندان و سیاست مدار ترجمه، نگارنده، انتشارات دانشگاه تهران، 1368، ص 171 – 172.
3 . J.M.Keynes, Consequences economiques de la paix.